دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
در خدمت کس گر نکنم پشت به خمشاید که ز من روی بگردانی هم
من روی بدان زلف چو شست آوردمدر بندگی تو هر چه (که) هست آوردم
آن شد که ترا به جان بها می کردموز بهر تو هر که بد رها می کردم
آرامگه دل خم مویت دیدمبینائی دیده خاک کویت دیدم
در عشق تو چون خیره سران می خندموز رنگ چو گل جامه دران می خندم
مندیش که بی گل تو در گلزارمبی تو ز بهشت و حور عین بیزارم
نی یاد کند یار ز رنج سفرمنی نامه نویسد و نه پرسد خبرم
کی بو که قدم از این جهان برگیرمچون عیسی راه آسمان بر گیرم
از علم زمین و آسمان می گیرموز عقل عنان این و آن می گیرم
ای عکس خیالت آفتاب چشممزین بیش مبر چو آب خواب چشمم
چون باز رهد ز غصه جان پاکممگری چو زنان که بهر تو غمناکم
در دست یک ستمگر افتاد دلمدر پای غمش به سر در افتاد دلم
نزدیک تو ای از همه کس کم که منمکس نیست چنین خسته و در هم که منم
یارب ز تو آنچه من گدا می خواهمافزون ز هزار پادشا می خواهم
از عمر که بگذشت بلا می بینموز چرخ که برکشد جفا می بینم
تا عمر بود به دل هوای تو کنمتاج سر خود ز خاک پای تو کنم
رفتیم و گرانی ز وصالت بردیمدر دیده نمونه جمالت بردیم
تا چنگ بر آن سنبل پرتاب زدیموز چهره به نام تو زر ناب زدیم
سر کوفته در پای بلا می گردیمدل رفته ز جان نیز جدا می گردیم
بدخواه تو گفت ای ملک هفت اقلیمچون موی شدم کنون نترسم از بیم
سبحان الله بعهد تو آن گویمکز طلعت تو نبود خالی کویم
دل بسته روزگار پر زرق شدنیا شیفته بقاء چون برق شدن
ای دل ز غمش ناله زاری می کنبا درد به حیله روزگاری می کن
دارم ملکا چو ریگ و باران دشمنبر من شده جمله دوستاران دشمن