دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
ای کرده بسی جفا به جای دل مناز عشق تو شد ز جای پای دل من
آن رفت که عشوه می خریدم ز تو منپیراهن صبر می دریدم ز تو من
خورشید بنفش و ماه گلرنگش بینبادام فراخ و پسته تنگش بین
ای مردم چشم ملک بینا از توآموخته جود ابرو دریا از تو
بگشای تو مشرق ای به حجت خسرودر مغرب فتح کن میندیش به جو
در راه یگانگی نشان ما کووان صحبت دوستی میان ما کو
رفتم ز درت دل به غمت کرده گروبردم ز درت عشق کهن با غم نو
ای دولت و دین را به سزا شاهنشاهای بر عدلت دوام ملک تو گواه
ای در طلب لطف تو دریا تشنهبر آب حیاتت گل رعنا تشنه
ای نقش تو از دیده به دل جان بستهروی از دل و دیده تو بخونم شسته
ای شاه تو شیر می فکندی ره رهاقبال همی کرد پیاپی زه زه
ای عزم تو بر دولت و دین آکندهوی زلزله بر جان ملوک افکنده
داد دلم ای خیال هر شب تو بدهکسی می ندهدم نشان از آن لب تو بده
جانا تو به وصل خویش تعریفم دهوز بار فراق خویش تخفیفم ده
ای نیست شده در غم تو هست همههشیار به تو بوده دل مست همه
بر دست من ای شوخ می روشن نهوین بار گران هجر بر دشمن نه
هر لحظه مرا به کام دشمن تو کنیجان در تن من خشک چو گردن تو کنی
ای جان جهانیان برای تو فدیشکر ایزد را که یافتی زود شفی
ای نرگس تر جهان معطر کردیوین بزم چو چرخ را پر اختر کردی
شاها چو نشاط بزم خرم گیریهر ماه که در جهان بود کم گیری
بر چهره من به نام خود زر داریبر دیده که تخت تست افسر داری
شاها ملکی که دیر پاید داریبختی که همه جهان گشاید داری
زلفی ز برای عقل سوزی داریعمری ز برای کینه توزی داری
دردا که من از زمانه خوردم تیریدر دام به بوی دانه خوردم تیری