دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
از زخم خود و درد من ای رشک پریهان تا نکنی خوشدلی از بی خبری
گفتم ببر من از تو ای مینائیگفتا که مبر که با دلت برنائی
گفتم که چوشب روی بکس ننمائیماننده فرقدین یار مائی
ای سایه ایزدی چو خورشید بزیآسوده چنانکه داری امید بزی
تا چند زجان مستمند اندیشیتا کی ز جهان پر گزند اندیشی
خواهم که همه کار برایت کنمیبر مردمک دو دیده جایت کنمی
جانم ز تو از واقعه تو حالیآمد به لب و تو لب همی جنبانی
گر تو به خلاف دولت سلطانیدر کنج عدم نهان شدن نتوانی
زان جان که نداشت هیچ سودم تو بهیزان دل که فرو گذاشت زودم تو بهی
با دل گفتم که ای دل اسرار مگویوین حال بر آن یار دل آزار مگوی
هر بوی که از مشک و قرنقل شنویاز دولت آن زلف چو سنبل شنوی
شاها اگر از بخت نشانی است توئیوز خلق نسیم بوستانی است توئی
تا شربت عاشقی چشیدم ز غمتهر بد که گمانی بری کشیدم ز غمت
شاها کرم تو راز کان بگشاده ستتیر تو گره ز آسمان بگشاده ست
جز عشق تو سرمایه دین داری نیستجز درد تو سرمایه هشیاری نیست
این دوستوَشان که دشمن جان مننددر حسرت دانش فراوان منند
دل در زر و سیم و دولت و بخت مبندای نیست بر اینها گره سخت مبند
دردت ز دلم بدر نمی داند شدوین سوز تو از جگر نمی داند شد
کس را بر تو ز ناز تمکین نبوداین خود جنگ ست ناز چندین نبود
حاشا که دلم کم تو گیرد هرگزیا بر دگری مهر پذیرد هرگز
ای باغ رخت گریز گاه نظرمگر باشد صد هزار جان دگرم
گفتم مگر آتش جوانی ببرموز عشق تو آب زندگانی ببرم
من کز نم دیده آسیا گردانمکشتی بر خشک در سفر چون رانم
یک چند نهان سوی دل آرام شدیمو اکنون به عیان جفت می و جام شدیم