دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
پیش تو گل از شرم سرانداخته در پیشگویا که پشیمان شده از آمدن خویش
مرا دل ترک داد و کرد میل آن مه دلکشکه دارد میل بالا شعله چون میخیزد از آتش
چه دعوی میکنی ای غنچه با لعل گهربارشچه می گویی اگر خواهند از تو لطف گفتارش
جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانشبسی خوشتر که روز وصل دیدن با رقیبانش
بکویش می روم بهر تماشای مه رویشتماشاییست از رسواییم امروز در کویش
لاف زد پیش رخت گلبن ز گلبرگ ترشزد صبا از قهر گلبرگ ترش را بر سرش
نیست غیر از حیرتم کاری جدا از یار خویشوه چه خواهم کرد دارم حیرتی در کار خویش
روی میتابد ز من گر ماه تابان گویمشمی رود از پیشم از سرو خرامان گویمش
زهی جفای تو بر من دلیل رحمت خاصمرا وفای تو نقش صحیفه اخلاص
ز جهان گردی ما دیدن یاریست غرضزین همه سیر درین دشت شکاریست غرض
گرد گلت کشید ز عنبر حصار خطشد شاهد جمال ترا پرده دار خط
به رندان از جهنم میدهد دایم خبر واعظمگر مطلق ندیده در جهان جای دگر واعظ
سر می کند همیشه فدا بهر یار شمعدارد درین روش قدم استوار شمع
گر نه در دل مهر آن روی چو مه دارد چراغچیست این سوزی که شبهای سیه دارد چراغ
گشت محرم در حریم وصل جانانم چراغآتشی از رشک زد در رشته جانم چراغ
به خود نگذاشتم دامان آن چابکسوار از کفمرا بربود جولانش عنان اختیار از کف
قد کشیدی دیده ام تیر بلا را شد هدفجلوه کردی عنان اختیارم شد ز کف
گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیقبطلب جام شفق گون که رفیقست شفیق
باغ حسن از گل رخسار تو دارد رونقکشور عشق بتیغ مژه ات یافت نسق
در ره عشق بتانست رفیقم توفیقغیر توفیق درین راه مرا نیست رفیق
یارست فارغ از من و من بی قرار عشقکار منست ناله و اینست کار عشق
بود درد دل از سودای عشقت حاصل عاشقچه حاصل چون نه آگاه از درد دل عاشق
ما را ز وصل دوست جدا می کند فلکباز این چه دشمنیست بما می کند فلک
کرد از خون جگر چرخ تنم را نمناککه ز من گرد نیابد چو مرا سازد خاک