دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
دل که سوزان بود خندان از رخ آن ماه شدآنچنان کآتش گل از فیض خلیل الله شد
دل اسیر خم گیسوی تو شددیده حیران مه روی تو شد
بخاک بنده رحم ای دلربا از تو نمی آیدتو سنگین دل بنی کار خدا از تو نمی آید
جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بودخاک آن کوییم گر سر بر فلک خواهیم بود
سر مکش از من که از من دردسر خواهی کشیدهر دم از آه من آزار دگر خواهی کشید
به درد و محنت بسیار ما را یار میداندولی کم میکند اظهار آن بسیار میداند
بی تو ای عمر مرا صحبت جان نیست لذیذشهد هر کام که باشد جهان نیست لذیذ
ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگرنیست بازار ترا جز من خریدار دگر
یار خواهی دلا ز جان بگذراز همه هستی جهان بگذر
می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگرکرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر
خواهم چو سایه افتم دنبال آن سمنبرهر جا که او نهد پا من جای پا نهم سر
می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگرگرچه ما کار دگر داریم او کار دگر
ای جمالت ز گل گلشن جان رعناترهر چه رعناتر ازان نیست ازان رعناتر
سوخت دل صد قطره خون در چشم تر دارد هنوزمرد آتش شعله با صد شرر دارد هنوز
خاک شد جسم و غمت مونس جانست هنوزسوخت دل جان به جمالت نگرانست هنوز
دلم از عشق تو رسوای جهانست امروزغم پنهان دلم بر تو عیانست امروز
دلا بمهر رخش دیده پر آب اندازترست پرده چشمت بآفتاب انداز
دل اسیر لعل آن گلبرگ خندانست بازکار من از دست دل چاک گریبانست باز
شمع بزم بهجتم مهر مه روی تو بسمطلع خورشید اقبالم سر کوی تو بس
غمت روز تنهاییم یار بسشبم هم نفس ناله زار بس
چیده ایم از اختلاط خلق دامان هوسنه کسی پروای ما دارد نه ما پروای کس
نه من مقید آن سرو گلعذارم و بسهوای او همه دارند من ندارم و بس
ز عشقت ناله زاری که من دارم ندارد کسهمین بس کار من کاری که من دارم ندارد کس
یارب بحق حرمت رندان درد نوشما را میفکن از نظر پیر می فروش