دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
دل که از نرگس او چشم نگاهی داردگر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد
هر که چراغی ز برق آه ندارددر شب هجران سوی تو راه ندارد
ماه من کز لعل لب کامی به هر ناکام دادخواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد
طعنه اغیار بهر یار می باید کشیدیار باید طعنه اغیار می باید کشید
یار از عاشق نمی باید که پروا شودتا نه عاشق درد دل گوید نه او رسوا شود
تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبودسینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود
گاه لطفی مینماید گه جفایی میکندشوخی آن طفل هردم اقتضایی میکند
آمد صبا وزان گل نورس خبر ندادتسکین آتش دل و سوز جگر نداد
کار من در عاشقی جز با غم یاری نماندگو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند
دل درون سینه دردت را به جان میپروردذوق میبیند ازآن هردم ازآن میپرورد
گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنندبه زانکه در غمت ز فغان منع ما کنند
بی وجه نمی گریم گریه سببی داردبر حال دلم گریان حال عجبی دارد
حبیب درد دلم را دوا نخواهد کردترحمی بمن مبتلا نخواهد کرد
دل اغیار بر من از غم جانانه میسوزدز جور آشنا بر من دل بیگانه میسوزد
لطیفست آن پری آن به که از مردم نهان آیدمبادا گر فتد نور نظر بروی گران آید
خوش آنکه غم سیمبری داشته باشدوز غم همهدم چشم تری داشته باشد
گفتمش دل ز غمت زار و حزین میبایدگفت آری سخن اینست چنین میباید
میکنم اظهار غم ساقی شرابم میدهدبیتوقف هرچه میگویم جوابم میدهد
نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشدنمی خواهم که بینم از حسد گر چشم من باشد
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری بردگردد هزاران پاره و هر پاره را تاری برد
چو پاره پاره دل از دیده ترم افتدهزار شعله آتش به بسترم افتد
ناله گره از رشته کارم نگشایدکار دلم از ناله زارم نگشاید
گر فلک با تیغ کین بر سینه ام چاک افکنددل ز چاک سینه ام آتش بر افلاک افکند
نه تنها جان من دردی ز گل رخساره داردجگر هم پاره زان درد دل هم پاره دارد