دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتدسراسیمه چو مرغ تیر خورده ز آسمان افتد
محتاج وصال تو که باشد که نباشدمشتاق جمال تو که باشد که نباشد
شب هجران خیالت شمع محنت خانهٔ من شددلم را صد چراغ از پرتو آن شمع روشن شد
نه حبابست که پیدا ز سرشک ما شداشک را آبله از سیر بپا پیدا شد
چو بهر زینت آن گلچهره در آیینه میبیندز مژگان صد خدنگ آیینه را در سینه میبیند
خدا ز سرو قد او مرا جدا نکندمن و جدایی ازان سرو قد خدا نکند
هردم از شوق لب لعلت دلم خون میشودصورت حالم ز خون دل دگرگون میشود
هر پریچهره که دوران به جهان میآردبهر آزار دل خستهدلان میآرد
پریرخان به جفا قصد جان ما مکنیدوفا کنی به عشاق خود جفا مکنید
ای که گویی که دلت خون نشود چون نشودچه دلست آنکه ز بیداد بتان خون نشود
بخت بد بیاختیار از کوی یارم میبردبیقرارم میکند بیاختیارم میبرد
در دل باختلاط کسانم هوس نماندیا بهر اختلاط درین دور کس نماند
بر آسمانم آه ز ظلم بتان رسیدآه این چه ظلم بود که بر آسمان رسید
کلکی که صورت من و آن دلربا کشیدافکند طرح دوری و از هم جدا کشید
نکویی گرد بادست این که بر من خاک میباردسرود ناله من خاک را در رقص میبارد
هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بودچون زره گر سینه چاک من از آهن بود
ز رنگ اشک دانستم که بی لعلش جگر خون شدنشانم کس نداد از دل ندانم حال او چون شد
ببزم او سخن از درد من نمی گذردچه خلوتیست که آنجا سخن نمی گذرد
تا باد پرده از رخ آن سیمبر فکندرسم صبوری از دل عشاق بر فکند
جان بیرون رفته را بویت به تن میآوردمرده را ذوق کلامت در سخن میآورد
دوشم انیس خلوت گرمابه یار شدهر موی بر تنم مژه اشکبار شد
نشاطم میکشد چون از تنم پیکان برون آیدکه شاید دامن پیکان گرفته جان برون آید
ز سروت سایه گر بر من اندوهگین افتدبه سر بردارم و نگذارم آن را بر زمین افتد
در آینه چو عکسم بر صورتم نظر کردبر دیده تر من او نیز دیده تر کرد