دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
کرد درد غیر را دلبر علاجداد ما را رشک تغییر مزاج
عکس لبت نمود دلم کرد خون قدحدردا که کرد سوز درونم فزون قدح
مرا هرگه که پندی میدهد با چشم تر ناصِحنهال محنتم را میدهد آب دگر ناصح
تنگ آمده بجلوه آهم فضای چرخخواهد گذشت عاقبت از تنگنای چرخ
چند منعم کنی از عشق جوانان ای شیخنیستم طفل فریبم بود آسان ای شیخ
کسی در عاشقی از سوی پنهانم خبر داردکه چون من آتشی در سینه داغی بر جگر دارد
گره از کار من جز نالهای زار نگشایدنبندم ناله را ره تا گره از کار نگشاید
با تو وصلم شب نوروز میسر شده بودشبم از وصل تو با روز برابر شده بود
نیست چشم من کزو اشک جگرگون میچکدبر سرم زخمیست از تیغت کزو خون میچکد
به رخسارت دمی دل دیده خونبار نگشایدکه سیلی از سرشک آن بر رخسار نگشاید
خوش آن که در نظرم عارض نکوی تو باشدسواد چشم مرا روشنی ز روی تو باشد
بر گلویم تیغ ترک تند خوی من رسیدتشنه لب بودم که آبی بر گلوی من رسید
ز من آن مغبچه ترک دل و دین میخواهددر ره عشق ثباتم به ازین میخواهد
بخاک پای تو تا ترک سر نخواهم کردهوای کاکلت از سر بدر نخواهم کرد
به حالم التفات آن ماهرو بسیار کم دارددل از کمالتفاتیهای او بسیار غم دارد
یار ما را به ازین زار و حزین می خواهدبه ازین چیست که ما را به ازین می خواهد
عکس قد او آینه بربود خطا کردخود را چو دل ما هدف تیر بلا کرد
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیردشود سرکش ز پا افتادگان را دست کم گیرد
طمع جور دلم زان بت بدخو داردز بتان آنچه دلم می طلبد او دارد
خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خودزآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود
چو مشاطه بدست آن چین زلف خم بخم گیردبچین از رشک دستش نافه را درد شکم گیرد
چه عجب گر به دل از تیغ تو بیداد رسدشیشه را حال چه باشد که به فولاد رسد
من که باشم که مرا کوی تو مسکن باشدخاک کویت همه دم در نظر من باشد
درین محنت سرا آن به که عاقل خانه کم گیردو گر خواهد که گیرد خانه در کوی عدم گیرد