دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
ذوق وصلت یافت دل از ساقی و ساغر گذشتشد خلیل خلوت خلت ز ماه و خور گذشت
نی همین صد روزن از تیر تو بر جسم من استسایه ام را هم ازو صد داغ چون من بر تن است
به حال زار من آن ماه را نگاهی نیستچه سود روزی اگر نیز هست ماهی نیست
من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاستخاست اما فتنه انگیز و خرامان برنخاست
ناله زاری که در دلها اثر دارد کجاستآه جانسوزی که دلها را بدرد آرد کجاست
عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفتعشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت
نه همین قد من از بار غم دور خم استخمی قامت گردون هم ازین بار غم است
در غمت کارم به چشم اشکبار افتاده استچشم را با دل مرا با چشم کار افتاده است
بی لبت قطع نظر کرده ام از آب حیاتدارد از شام غمت آب حیاتم ظلمات
به دو گیسو مه روی تو نه چندان عجب استعرصه جلوه خورشید میان دو شب است
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشتز من که آتشم این آب یک شرر نگذاشت
امید بود که خواهد جفای یارم کشتنکرد یار جفایی در انتظارم کشت
بهترین سیرها سیر بیابان فناستحالیا جمعیتی کانجاست در عالم کجاست
جانی که هست رسته ز آزار او کجاستآزاده که نیست گرفتار او کجاست
ما را بلای عشق تو عمریست آشناستاز آشنا جدا شدن آشنا بلاست
هر کرا هست دلی سیمبری خواهد داشتز غم سیمبری چشم تری خواهد داشت
ملولم از تو نمی پرسیم که حال تو چیستملول بهر چه موجب ملال تو چیست
در عشق شهرتم سبب اشتهار تستبی اعتباریم جهت اعتبار تست
هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوستروح ما گر هست جوهر جوهر شمشیر اوست
دل دامن هوای تو محکم گرفته استمرغی چنان هوای چنین کم گرفته است
اگر رسوا شدم رسواییم را شد فغان باعثفغان را سوزش دل سوزش دل را بتان باعث
با عارض تو شمع کشیدی زبان بحثوز گرمیش گرفته زبان در میان بحث
حقه لعل لبش صد درد دارد در علاجاو ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج
ای مرضهای معاصی ز تو محتاج علاجتو شفیع و همه عالم به شفاعت محتاج