دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
جان را به لعل چون شکرت تا سپردهامدیدست لذتی که من از رشک مردهام
چنان در دوستی دل بسته آن قد دلجویمکه جز من هر که او را دوست دارد دشمن اویم
به دل مهر تو کردم نقش و چشم از غیر بر بستمدر آوردم درون خانه شمعی را و در بستم
به یک جام لبالب آنچنان کن ساقیا مستمکه در شرعم نفرمایند حد شرب تا هستم
گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانمکه زد دستی و گرد تن فشاند از دامن جانم
درون خانه چشم آن صنم را تا در آوردمدر این خانه را از پاره های دل بر آوردم
بنایی از حباب اشک چشم خون فشان کردمهوایت را درو از دیده مردم نهان کردم
بی خط سبزت شبی هر جا که منزل داشتمتا سحر چون سبزه پا از رشک در گل داشتم
عمریست ای پری که رخت را ندیدهایمما را تو دیدهای و تو را ما ندیدهایم
آتشین رویی کز او چون شمع با چشم ترمزنده خواهم شد پس از مردن گر آید بر سرم
بدیده سرمه از خاک راه یار می خواهمولی آنرا نهان از دیده اغیار می خواهم
با هر که غیرتست نگاهی نکرده ایمما را چه می کشی چو گناهی نکرده ایم
خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنمسر چون حباب صبحدم از خون برون کنم
بسته شد بر رشته جان موی گیسوی تواممی کشد هر سو که می افتد گره سوی توام
زین شکوه ها که دم بدم از یار می کنممقصود ذکر اوست که تکرار می کنم
هر لحظه صد جفا ز بلای تو میکشمعمریست جان من که جفای تو میکشم
نوخطان را دوست میدارد دل دیوانهاممن چو مجنون نیستم در عاشقی مردانهام
چو میرم در هوایت کاشکی خاک درت گردمگهی با گردبادی خیزم و گرد سرت گردم
دمی بیسوز عشقت جان خود بر تن نمیخواهمچو شمع از سوز دارم زندگی مردن نمیخواهم
عمریست روی دل از نکویی ندیده ایماز بخت مدتیست که رویی ندیده ایم
ما نظر جز بر تبان سیمبر کم کردهایموز بتان سیمبر قطع نظر کم کردهایم
دوستان گوهر مقصود بدست آوردمآنچه مقصود دلم بود بدست آوردم
آتشم من گلخنی باید که باشد منزلمنیستم گلبن که از گلزار بگشاید دلم
ز آهم سوخت بیمهرِ رُخَت مَهْ، دوش کوکب همبخواهد سوخت گردون گر برآرم آهی امشب هم