دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برونکی غم آن راحت جانم ز جان آید برون
ای لاله رخ مرو دلم از هجر خون مکنبر داغ عشق درد جدایی فزون مکن
می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزونهست ابروی تو ما را سر خط مشق جنون
نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر مناگر از پی نمی زد سایه اش تیغ دگر بر من
داریم در زمانه بد طالع زبونطالع چنین زمانه چنان چون کنم چون
تو نیز افکنده ای ، ای چرخ ، مهرِ خود به ماهِ من،رقیبم گشته ای ، مشکل که گردی نیک خواهِ من
شد چاک چاک سینه و از قطرهای خونافتاد پاره پاره دل از چاکها برون
درد دل ما را ز ره لطف دوا کنلطفی بنما چاره درد دل ما کن
زین ندامت که نشد خاک درت مسکن مناشک از چهره جان شست غبار تن من
اگر چه نیست ترحم ترا بزاری مننمی شود ز تو قطع امیدواری من
می نمایی رخ که خورشید جهان آراست اینمی زنی در عالمی آتش که رسم ماست این
تا بدرد عشق جان از تن نمی آید بروندرد عشق او ز جان من نمی آید برون
غم لعل ترا در سینه جا کردم که جان است اینتمنای حیات جاودان دارم از آن است این
شد آن گل چهره باز از خانه با عزم سفر بیرونمرا صد قطره خونابه شد از چشم تر بیرون
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از منکه افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من
زدی چو در دلم آتش مکش چو شعله سر از منچو شمع سوختنم بین مباش بی خبر از من
ای دل از کار عشق عار مکنعشق تا هست هیچ کار مکن
عاشقم جز عاشقی کاری نمیآید ز منهست تقوی کار دشواری نمیآید ز من
چو شمع ز آتش دل اضطراب دارم مندل پر آتش چشم و پر آب دارم من
حباب نیست ز خون گرد دیده تر منهوای غیر تو بیرون شده است از سر من
شد واقف از خیال من آن مه بحال مننگذاشت فرق ضعف ز من تا خیال من
ای بر فراز مسند عزت مکان توبرتر ز هر چه برتر از آن نیست شان تو
ای بر فراز چرخ برین بارگاه توتو شاه انبیا همه خیل و سپاه تو
سرم را درد بر بالین محنت سود دور از توتنم در بستر بیچارگی فرسود دور از تو