دفتر شعر
۴۱۰ شعر در این دفتر
گهی که در غم آن گلعذار میگریمبه صورت ناله چو ابر بهار میگریم
در دل الم از غنچه خندان تو دارمدر دیده نم از لعل درافشان تو دارم
گشت صد پاره بشمشیر جفای تو تنمگل صد برگ بهار غم عشق تو منم
دمی بی عشق خوبان پری رخسار چون باشمبعالم بهر کاری آمدم بی کار چون باشم
عهد کردم که دیگر بیهده کاری نکنمسوی خوبان جفا پیشه گذاری نکنم
آزارها ز یار جفا کار می کشمتا کار او جفاست من آزار می کشم
گر چشم برخسار تو صد بار گشادمهر بار دو صد سیل برخسار گشادم
گهی که بر گل روی تو چشم تر بگشایمهزار سیل ز خونابه جگر بگشایم
جفاکار است و خونریز آن بت بیدرد میدانمز رنگ کار او با من چه خواهد کرد میدانم
چیست جرم من که باز از چشم یار افتادهاممعتبر بودم ز چشم اعتبار افتادهام
پنهان غم دلم ز تو ای جان نمی کنممن عاشق توام ز تو پنهان نمی کنم
پیش او با ناله اظهار غم دل کردهامچون ننالم کام دل از ناله حاصل کردهام
ای شمع که شد سوخته عشق تو جانمروشن شده باشد بتو هم سوز نهانم
ای لعل سخن گوی تو کام دل زارموقتست که کام دل از آن لعل بر آرم
ما ترک دیدن رخ زیبا نمی کنیمکاری که هیچ کس نکند ما نمی کنیم
دل بصد عقد بجعد سر زلفت بستمشکر الله ز غم گم شدن او رستم
چرا نگاه بدور رخت بماه کنمکه چون نگاه کنی بر زمین نگاه کنم
تا کی اسیر سلسله غم شود دلمپر غم از آن دو گیسوی پر خم شود دلم
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منمهر که باشد عشق می ورزد همین رسوا منم
گوش بر قول رقیبان بداندیش مکنجور بر عاشق سودا زده خویش مکن
اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردانچو گردانیده سرگشته ام سرگشته تر گردان
چشمی بگشا سوی من و زاری من بیندر دام غم عشق گرفتاری من بین
به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم منمرا شب گشت از غم چند شب را زنده دارم من
دوش در مجلس نگاری بود همزانوی منعیشها می کرد دل تا صبح از پهلوی من