دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
چند کشی جورِ این سپهرِ کهن راچند بکاهی روان و خواهی تن را
خراب کردند این قوم ملک ایران رابه باد دادند آیین و دین و ایمان را
بشارت باد سلطان غری راکه جیش عشرت آمد عسگری را
تا به دارالملک عزلت گشتهام فرمانرواتاج فقرم ساخت بر تخت قناعت پادشا
نظاره کن بدایع گردون راتا پی بری صنایع بیچون را
با خلق چون حدیث کنم ز این ستارههابا کودکان چه گویم ازین گاهوارهها
شها ببین عمل عالم مکرم راببین جناب شریعتمدار اعظم را
چو در خواب شد دیده پاسبانهانوای درای آمد از کاروانها
چون مرد پیشه کرد شکیب و ثبات رابشکست پرچم علم حادثات را
ای شده در ره پی پذیرهٔ داراچند کند دل به دوری تو مدارا
خدا رحمت کند مرحوم حاجی میرزاآقاسی راببخشد جای آن بر خلق احزاب سیاسی را
همتی ای ناخدا کرم کن و دریابکشتی ما را که اوفتاده به گرداب
نماز شام کز قندیل کوکبچراغان کرد گردون خیمه شب
که میرا گوئیا راندند امشبوشاقانت به بام چرخ مرکب
شاد باش ای مجلس ملی که بینم عنقریباز تو آید درد ملت را درین دوران طبیب
بامدادان خیل مرغان در چمن با عندلیبنغمهخوان گشتند با لحنی خوش و صوتی عجیب
شامگهی کز افق گشت نهان آفتابپرده زرین گرفت مهر ز نیلی قباب
کای شه والاگهر وی مه مالکرقابای پدر نامجوی ای ملک کامیاب
چند سائی زر بر این پیروزه طاق ای آفتابچند بیزی سیم بر نیلی رواق ای آفتاب
سپیده دم چو در آغاز سال و ماه عربگرفت مار سیه مهره سپید بلب
در سه موقع کار نتوان با تهور یا شتابگر به کوشش رستمی یا در نبرد افراسیاب
زاد فی الطنبور اخری نغمه یعنی ز نومردم تبریز لحنی ساختند اندر رباب
چو بانوی شب از آن زلفکان پر خم و تاببسود غالیه بر مشک و سیم بر سیماب
ایا نگار دلآویز ترک شهرآشوبکه هم ضیاء عیونی و هم حیات قلوب