دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
امروز که حق را پی مشروطه قیام استبر شاه محمدعلی از عدل پیام است
فضا و ساحت عدلیه یارب از چپ و راستتهی ز مردم دیندار و دین پرست چراست
باغ پیروز و چمن پدرام استیار در مجلس و می در جام است
گویند فریدون چو شدش کار جهان راستآهنگ طرب کرد و به کف ساغر می خواست
غرض ز انجمن و اجتماع جمع قواستچرا که قطره چو شد متصل بهم دریاست
روز میلاد شهی راد و عظیم الشانستکایة الله علی دائرة الامکانست
ای دوخته بر قد تو دیبای صدارتطالع ز بنانت ید بیضای صدارت
تا در میان اوباش تقسیم شد وزارتکردند مملکت را سرمایهٔ تجارت
چو شد چهره شاهد صبح ابلجز خورشید بستند زرینه هودج
در این زمانه که یکسر جهانیان خرسندز چیست ملت اسلام گشته خوار و نژند
خدای عزوجل بر جهانیان بخشوددری ز روضهٔ رضوان به روی خلق گشود
تا شه افلاکیان نوبت پیکار زدبا سپه خاکیان شعبده در کار زد
باز بهم آن پری طره طرار زدباد صبا در مشام نافه تاتار زد
تا به ورق دست میر کلک درربار زدبر سر تیر دبیر دفتر و طومار زد
حکایتی ز ملوک سلف شنیدستمکه همچو من بشگفتی رود هر آنکه شنود
روزی ز جور خصم ستمگر ظلامه ایبردم به نزد قاضی صلحیه بلد
خجسته بادا بر آفتاب کشور جودصباح فرخ میلاد بهترین مولود
چو جبهه و دورخ آن پری به فال سعیدمرا بماهی ایزد عطا نموده سه عید
ماه رمضان روی نهان کرد اگر چنددلهای کسان را همه اندر تعب افکند
این نبینی که چو هنگام بهار آیدشاخ خرم شود و غنچه به بار آید
ز آمدن فرودین و رفتن اسفنددلها خرم شد و روانها خرسند
امروز دل هوای نشاط و طرب کندجشنی شگرف گیرد و کاری عجب کند
ای ترک پارسیسخن خلّخینژادای از لب و رخ تو دلم شاد خوار و شاد
مزینیه، کنون رونقی دیگر داردکه از سعادت اولاد خود خبر دارد