دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
برآمد بانگ یا بشری به گردونکه اینک چار چیز از فر بیچون
دو ماه چارده امشب بطالع میمونطلوع کرد بما هر دو میمنت مقرون
بگشود باغبان در فردوس در چمنکردند بلبلان همه در باغ انجمن
از دو چشمم آب یکسر گشته جاری خون ز یکسودست و پایم بسته دین از یکطرف قانون ز یکسو
ز اصل پاک و نژاد بلند و طبع نکوبدی نزاید چونانکه نیکی از بدخو
به نوروز از نسیم عنبرین بوشده مشکین بر او دامان مشکو
آفتاب آمد سریر آسمان را پادشاهاختران همچون سپاهند و سپهسالار ماه
باد نوروزی ز روی گل نقاب انداختهزلف سنبل را همی در پیچ و تاب انداخته
تا ساقی میخوارگان، در جام صهبا ریختهخون دل خم در قدح از چشم مینا ریخته
ای بر کمر زنار سان زلف چلیپا ریختهلعل لب جان پرورت خون مسیحا ریخته
آمد به صد شوخی ز در ترکی که خونها ریختهخون دل یک شهر را چشمش به تنها ریخته
تا میر خون دشمنان بر خاک هیجا ریختهمریخ را از هیبتش در زهره صفرا ریخته
در خراسان میرزا صدرای نجدالسلطنهکرده بیدادی که اندر گله گرگ گرسنه
هر که می بینی تو برگرد وزیر داخلهدستک دزد است و در ظاهر شریک قافله
نگار من تن سیمین خود برخت سیاهچنان نهفته که در تیره شب چهارده ماه
مرا به روز غدیر آن پریوش دلخواهچشاند شربتی از جام وال من والاه
تبارک الله از این نغزنامهٔ دلخواهکه بر کمال نگارنده شاهد است و گواه
گویند از خراسان شد تاجری روانهبا کاروان بغداد سوی طواف خانه
تا که روز از هفته و هفته ز مه ماه از سنهنگذرد فیروز و فرخ باد نصرالسلطنه
ای دل چو ز تن کاهی در جان بفزائیدر جلوه ز صاحبنظران هوش ربائی
بکام یا نه بکام ار رود مرا گیتیدلم ز گردش او فارغ است و مستغنی
طوبی و همایونا کاندر صف دنیادر گلشن فردوسم و در سایه طوبی
قصه گیسوی لعبتان طرازیاز شب یلدا فزوده شد به درازی
ماه رمضان بنهفت آن چهره نورانیعید رمضان آمد بافره یزدانی