دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
چو شد بردالعجوز از چرخ نازلزمستان دست سردی داشت بر دل
از عدل خویش قائمه ای ساخت ذوالجلالقائم اساس عدل بر آن نامش اعتدال
مرا سیر سپهر از روز اولز آرام و سکون دارد معطل
خدای جل جلاله برای اسمعیلز باغ خلد فرستاد فدیه سوی خلیل
باز بگشود صبا دست ستمزد سر زلف ریاحین برهم
ای صبا گر رهت افتاد بر آن گوشه بامنائب السلطنه را بر زمن خسته پیام
چو مرد گیرد بعد از رضا ره تسلیممسلم است بر او خسروی هفت اقلیم
به چراگاه چو در شد سپه انجمکوفتندی بسر سبزه غزالان سم
بسی جستم نشان از اسم اعظمکه بد نقش نگین خاتم جم
مرد چو باشد بوقت کار هراسانمشکل گردد و را بدیده هر آسان
برآمد بامدادان مهر روشنبه پهنای فلک گسترد دامن
مردی بر آن سزد که کند عزم را متیننه روز و شب نیوشد بر چنگ را متین
خرد پیر گفته بود که مننکنم در سیاق شعر سخن
الرای قبل شجاعة الشجعانهواول و هی المحل الثانی
هزار باغ بدیدم من و هزار چمنکز آن گشایش و نزهت نیافت خاطر من
همی بداد زر و گنج سیم وی بخریدکه سیم ساده گران بود و زر ناب ارزان
وقت خروش خروس و بانک مؤذنچون صف سیاره شد درون مواطن
ای خزیده درین سرای کهنوی دمیده چو گل درون چمن
ببال ای تخت افریدون بناز ای تاج نوشروانکه آمد شه درون کاخ و تابد مه به شادروان
ای مانده دیر در سفر و دور از وطنوز دوری تو گشته سته جان مرد و زن
بماند نام کسان از دو چیز جاویدانیکی ز وسعت خاطر یکی ز لطف زبان
طهماسب خداوند راستینداردیم و کان در دو آستین
فغان ز گردش این چرخ کوژپشت کهنسپهر کژ حرکات و ستاره ی ریمن
به ایران از اروپا گشت روشنچراغ تربیت شمع تمدن