دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
خسرو شرق سوی غرب همی کرده سفرباختر گشته ز نو مطلع مهر خاور
کشور خاور شده است خسته و بیمارخیز و برایش یکی طبیب به دست آر
امام عصر چراگه به چاه گاه به غارشود چو یوسف صدیق و احمد مختار
زلال خضر کز آن تشنه ماند اسکندرببین که گشته روان در کنار بحر خزر
ایا روض الشمال فدتک نفسیواصغران اقول فداک بال
کای همایون تو سنت در حمله چون کحل و عراروی درخشان صارمت در شعله چون مزح و عفار
درد پا مربنده ات را ساخت بیحال ای وزیرگوشمالم داد و از غم کرد پامال ای وزیر
کان التوانی انکح العجز بنتهو ساق الیه حین زوجهامهرا
ای مولد فرخنده دارای جهاندارامسال فراز آمدهای خوبتر از پار
به حق تاج فلک سای شاه مهر سریربه جود حضرت اقدس به اقتدار وزیر
چو مرد بست بفرمان کردگار کمرهرآنچه خواهد او را عطا کند داور
تا کی ای شاعر سخنپردازمیکنی وصف دلبران طراز
هژیر و نغز و خوش ای باد نوبهار بوزکه دیرگاه براه تو مانده دختر رز
می طهور نیاید مرا به کار امروزکه باده خوردهام از دست آن نگار امروز
در صف بستان نسیم گشت مهندسشمع برافروخت از شکوفه بمجلس
مه من که خورشید گردون غلامشبگل پای سرو اندرون از خرامش
چو زد تکیه بر تخت سلطان دانشبه فرهنگ شد بسته پیمان دانش
ای بسته پس طاعت یزدان کمر خویشتا ساخته کار دو جهان از هنر خویش
گفتم تو کیستی کاین احسان به من نمودیگفتا به ذات پاکم حق باصر است و اعرف
در کاروان نواخت درای آهنگشب برکشید پرده نیلی رنگ
مرا وزارت عدلیه از نخستین بارندید قابل شفقت نخواند لایق کار
چو شه به دامن جادو و جنبل آرد چنگهمیگریزد از او مردمی به صد فرسنگ
مرا بخانه درون کودکی بسن دو سالبود خجسته و فرخ رخ و بدیع جمال
که ای سفینه دستت خزینه آمالکه ای صفیحه تیغت صحیفه آجال