دفتر شعر
۲۵۱ شعر در این دفتر
چامه من پیش گفتارت بدان ماند که کسدر سپهر آرد ستاره در بهشت آرد گیا
بود «بوالعنبس » خطیب فحل و شیخ ناموربر خلایق پیشوا بر مسلمین فرمان روا
خدایگانا من بنده آنکسم که بصدقفریضه دارم بر خویشتن سجود ترا
اف بر این دیوان سرا، لعنت بر این دیوان که بردظلمشان در ظلمت از مه، نور و از شارق ضیا
دولت جاوید خواهم از در یزدان«دانش » دانش پژوه صلح طلب را
حبذا نقشی که بنمود آشکارامیر خضر آساز کلک چون مسیحا
جنگ در اول بود بسان عروسیدلبر و دلجوی و دلفریب و دلارا
ملک تجرید است بنگاهم که از روز ازلعزلت آنجا پیشکار است و قناعت پیشوا
کاشکی بودی مرا طبعی چو قلزم در خروشکاشکی بودی مرا فکری چو مینو با صفا
فراموشم نشد پندی که میگفتبه پور خویش پیری در بخارا
زهی قدت چو نخل طور سینابدانش اوستاد پور سینا
محمد زکریا طبیب رازی راکه فیلسوف عجم بود و اوستاد عرب
همیشه شمس به قصد تو گشته یار زحلهماره ماه برغم تو خفته در عقرب
الحذر ای مدعی العموم که دزدیشرط قضا شد چو در نماز طهارت
گویند در جزایر بحر وسیط بودپیری خطیب بود چون گل سوری به باغ و گشت
ای که دایم کدیور قلممتخم مهرت به مزرع دل کاشت
آن شنیدم چو ابوالقاسم مستکفی رااز پس متقی اقبال فرا برد به تخت
رایت و دیهیم و خاتم و کمر و تختباد مبارک به شهریار جوان بخت
تا محمد علی شه قاجارصاحب تاج گشت و غاصب تخت
شنیدهام چو سلیمان به تخت داد نشستخرد به درگهش استاد و چشم فتنه بخفت
مروان بن محمد مروان بن حکمدر سال یکصد و سی و دو ارتحال یافت
به گرد پارس حصاری ز پارسا گردستکه عشق آنجا معمار و عقل شاگردست
مثل زنند خری را که زیر بار گرانز پا فتاد و از او خر خدای ناراضیست
مرغان بهشتی به سحر نغمه سرایندبر روی گل تازه به گلزار سعادات