دفتر شعر
۲۵۱ شعر در این دفتر
خداوندا حدیثی با تو گویمکه تصدیقش نماید دشمن و دوست
بصلحیه چالمیدان بودیتیمی که ناخوانده قرآن درست
گرفتن زن و افعی بسی بود آسانخلاف داشتن آن که مشکل آید و سخت
مهین رتبه سلطان علی خان رادکه رخ سرخ بادا در این سبز کشت
شنیده ام که ازین خطه دیر گاهی علمسفر گزید و سبک رخت عافیت بربست
در فتح ری نمود سپهدار نامدارکاری که خارج از هنر و زور رستمست
بیگانه چو شد رئیس قومینه جای تعجب است و حیرت
شنیده ام که شهی با وزیر خود میگفتکه علم و فضل کلید خزانه هنر است
در عهد شه زمانه احمدشاهی که به عدل داستان است
بیچاره آدمی که گرفتار عقل شدخوش آن کسی که کره خر آمد الاغ رفت
چشم مست تو مگر یپرم بمب انداز استیا ز ترکان صحیح النسب قفقاز است
استاد فاضلان سخنور ذکاء ملکآن منشی جریده غرای تربیت
شنیده ام که ز کشک و کدو برانی راکنیز مطبخ « بوران » برای مامون پخت
ایا امیر جوان بخت شاد زی که کنونامارت تو همی گشته با وزارت جفت
مالیکه در جهان پی تقدیر و سرنوشتسازند صرف جنگ که کاریست شوم و زشت
همه صاف طینت همه پاکدامنهمه با شهامت همه با فتوت
شیخ عبدالغفور تبریزینه مسلمان نه قوم زردشت است
گویند هر که خانه حق را نهاد خشتقصری دهد خداش بهر خشت در بهشت
بسکه از بخت خویش مایوسمجاودان اندرین سرای سپنج
مهلب ابن ابی صفره میرزادی راشنیده ام که زبونی رسید از قولنج
دریده کوس و نفیر و علم شکسته ابوالفتحدراز گشته دم و پاردم گسسته ابوالفتح
تا که سردار اسعد اندر ریزد علم چون بر آسمان مریخ
آن شنیدستم کز بیشه یکی شیر ژیانپی نخجیر شتابان سوی دشت و دره شد
خدا یگانا از دستبرد چرخ دغلسه سال نام من از نامه ی جهان گم شد