دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
عباسی ما رواج شاهی دارددر کشور حسن کج کلاهی دارد
استاد محمد آنکه دلاک بودهمچون دم تیغ خویش ناپاک بود
از تیشه هجو جان او بتراشموز رنده فحش جلد او بخراشم
طبیبی ز خلخال آمد به ریکمر بسته و زرد رخ همچو نی
بسی جستم نشان از اسم اعظمکه بد نقش نگین خاتم جم
ما می و کو کنار را کرده فدای یک نظربی کمک پیاده ای یا مددسواره ای
تاریک شد جهان ز ملال نظرعلیدریا گریست خون ز خیال نظرعلی
سی چهل سال از این پیش و یا برتر از اینمادرم بود به گیتی نه چو مادرتر از این
فروزنده تخت و دیهیم و گاهبتن یادگار منوچهر شاه
من این نامه را نیک آراستمکم و کاستش را به پیراستم
باری اندر دین چو من حیران شدمدرهمه راه و رهی پویان شدم
بشنو ای فرزند تا ازین دفترخانمت از بر راز تیموری
سال سی و شش نهد شاه آزادی برخشمی دهد سالار قدرت هر کسی را بهر و بخش
یک آشوب عظیمی اندرین گیتی به دست آیدز سوزش خاک در شیون ز دودش مصر مست آید
ابتدا هست یار و آخر نیزحکم خاوندگار حی عزیز
از جنابت چو دامنت آلودبایدت در زمان غسل سرود
غسل روزه حقیقت این استراه دین و طریقت این است
چون گذارت فتد بگورستانبر مزار گذشتگان بر خوان
روزگاری که از طلایه مرگشاخ عمر مرا خزان شد برگ
روزی ز جور خصم ستمگر ظلامهبردم بنزد قاضی صلحیه بلد
خدا رحمت کند مرحوم حاجی میرزا آقاسی راببخشد جای آن برخلق احزاب سیاسی را
فضا و ساحت عدلیه یارب از چپ و راستتهی ز مردم دین دار و دین پرست چراست
احزاب فتاده اند در خط جنونهر لحظه برنگی شده چون بوقلمون
فریاد از این مشاوره عالیکز جاهلان پر از عقلا خالی