دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
گفتی که دلت از عشق پیوسته غمین باداتا بوده چنین بوده، تا باد چنین بادا!
دور از تو جان سپردن، دشوار بود ما راگر بیتو زنده ماندیم، معذور دار ما را
روزی نگهی افتاد، بر روی کسی ما را؛ز آن روز نشد مایل دل سوی کسی ما را
کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش رانهان از من شبی بوسد مبادا آستانش را
مرده بودم از غمت، بر سر رسیدی دی مرا؟من ندیدم گر تو را، شادم که تو دیدی مرا
درد دل گویم و، بر طبع گران است تو راچه کنم؟! گوش به حرف دگران است تو را!
کی بود کی، رو به خاک آستان آرم تو را؟نقد دل، با تحفهٔ جان ارمغان آرم تو را
دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی رامرا گر زنده کردی، کشتی از رشکم جهانی را
هر گل که دمیده از گل ماخونی است چکیده از دل ما
رازی که از یاران نهان، با یار گفتم بارها؛زین پس نشاید گفتنم، کور است جز من یارها!
تا کی به درت نالیم، هرشب من و دربانها؟آنها ز فغان من، من از ستم آنها؟!
زمام ناقه گرفته است ساربان تنهافغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها
سر آمد روز هجر و، با توام لب بر لب است امشب؛شبی کز عمر بتوانش شمردن، امشب است امشب
از آن لب شکوهام بسیار و، هر شببه لب میآرم و، مینگرم لب
آمد سحر به پرسش من یار با رقیبیا من زرشک جان دهم امروز، یا رقیب
از خنده چه آلوده شود لب بعتابتزهر از شکرت میچکد و، آتش از آبت
مرا بکشتی و، بازم دل از تو خرسند است؛مگر تحمل یاران ز یار تا چند است؟!
از بس دل امشبم ز تو نامهربان پر استاز گریه میکنم تهی و همچنان پر است
بلبل ما را فغان دیگر استحرف عشق از داستان دیگر است
ز خود روم، چو پرو بال هستیم باز استکه تنگنای دو عالم چه جای پرواز است؟!
غیر، بیهوده، پی یار وفادار من استنشود یار کسی اگر یار من است
آنچه از مکتوب من ظاهر نشد، نام من است؛و آنچه قاصد را بخاطر نیست، پیغام من است
فتاده از پی دل کودکان و غوغائی استتو هم بیا بتماشا که خوش تماشائی است
تیر تو کز استخوان ما جستبازی است کز آشیان ما جست