دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
فرخنده تر از مرغ بهشت است حمامیکآرد بمن از یار سفر کرده پیامی
هم به روش ظریفی، هم به صفا تمامیسروی اگر به باغی، ماهی اگر به بامی
ماه رخش چو بنمود، از طرف بام نیمیاز شرم کاست، تا شد ماه تمام نیمی
تا می نخوری، قد رخ زرد ندانی ؛تا جان ندهی، فایده ی درد ندان ی
بر آستان، مگرم پاسبان بگردانیکه راه غیر از آن آستان بگردانی
تو را که گفت : رخ از دوستان بگردانی؟!ز دوستان، رخ چون بوستان بگردانی؟!
یاری من، ای یار جفا کار چه دانی؟!بیمار نه یی، قدر پرستار چه دانی؟!
به یک ایما، همان که میدانیبرد از ما همان که میدانی
ای به سیما، همان که میدانی؛تو شهی، ما همان که میدانی
کنی تا چند آزارم که زاریهای من بینی؟!به یاری کوش چون یاران، که یاریهای من بینی!
پیران بی گنه را، کشتی گر از نگاهی؛جرمی نداری آری، طفلی و بیگناهی
کجایی یوسف ثانی، کجایی؟!جدا از پیر کنعانی کجایی؟!
دلا، پیام من و او، اگر به هم تو نگوییبگو به جز تو که گوید؟ تو محرم من و اویی!
کاکل عنبرین نهان، زیر کلاه کردهایروز هزار کس چو من تار و، سیاه کردهای
چند روزی شد، که از من بیسبب رنجیدهایبهر قتلم، با رقیبان مصلحتها دیدهای