دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
ای که بخون من شدت، ساعد نازنین فرودست فشان، که ریزدت خونم از آستین فرو
بر سر ره نشسته ام، قاصد کوی یار کو؟!دیده سفید کرده ام، گردی از آن دیار کو؟!
بوی گل آورد باد، باده ی گلرنگ کو؟!منطق بلبل گشاد، چنگ خوش آهنگ کو؟!
نهم چون از غمت شب بر زمین ای شخ کمان پهلوز بیم ناوک آهم، بدزدد آسمان پهلو
کو خضر راهی؟ کز خیل آن ماهوامانده ام پس، گم کرده ام راه!
هر کسی یار کسی، تو از من دلباخته گلز بلبل، شمع از پروانه سرو از فاخته
بدو زلف تو که یکسر دل مبتلا نشستههمه حیرتم که آیا دل من کجا نشسته؟!
از روی فرخ فال بین، زلفش نگونسار آمدهطاووس رنگین بال بین، افسونگر مار آمده
شب هجران، نمیدانم ز پی دارد سحر یا نه؟!وگر دارد سحر، آه سحر دارد اثر یا نه؟!
جان اسیران سوختی، از کس برآمد دود؟ نه!خون غریبان ریختی، دستت به خون آلود؟ نه!
نهی چو نام سگ خود، به من مرا طلبینهم به پای سگت سر، به عذر بیادبی
روز و شب، از رخ رخشنده ی شاه عجبیآفتاب عجبی دارم و ماه عجبی
مرا بجرم وفای من از جفا کشتیجفا نگر، که چو دیدی ز من وفا کشتی!
ای باد بامدادی، میآیی از چه وادی؟!کز بیدلان برآمد فریاد وافؤادی!
غم نیست دلا در دی، گر توبه ز می کردی؛بشکن، چو بهار آمد، هر توبه که دی کردی
از جفا، اهل وفا را بزبان آوردیدل بجان، جان بلب و لب بفغان آوردی
دل ز یار کهن، مگر کندیکه بیاران تازه خرسندی؟!
چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاریبه درد و داغم، دوا و مرهم، نمیفرستی، نمیگذاری!
نمی پرسی ز غمناکان، دلت شاد است پنداری؟!ز فکر بیدلانت، خاطر آزاد است پنداری
به گاه رقص، چون در انجمن می در قدح ریزیبه سر غلتم، چو بنشینی، ز پا افتم چو برخیزی
فغان که عمر سرآمد در انتظار کسیکه همچو عمر، دمی بیش نیست یار کسی
وقتی بغمم رسیده باشیکز من غم من شنیده باشی
خوش آنکه بسر رسیده باشیمن مرده، تو آرمیده باشی
بیچاره بلبلی، که نبیند رخ گلیمسکین گلی، که نشنود آواز بلبلی