دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
جان میدهد جان، آن لعل خنداندل میبرد دل، آن عقد دندان
دی، رشتهای به گردنم آن شاه مهوشانافگند و برد چون سگم از پی کشانکشان
شاهی تو و، شاهان جهان همچو غلامانبوسند غلامان تو را، گوشهٔ دامان
گدایان را، هوای بزم سلطانی و، سلطاناننشانده بر در دولت سرا، بیرحم دربانان!
تو خسروی و، من سگت ای شاه خسروانهر جا روی تو، آیمت از پی دوان دوان
نشسته میکشان، اهل هوس در خلوت جانان؛مرا بیرون در باید کشیدن ناز دربانان
اشک من کآب زلالی است که نتوان گفتنتازگی بخش نهالی است که نتوان گفتن
شد از مرگ برادر، دل خراب و سینه ریش از من؛ندیده هیچکس محزونتری در هیچ کیش از من
باز نامد قاصدی کامد بسویت، سوی من؛دید چون روی تو، نتوانست دیدن روی من!
چون در دل شیرین بود از رشک شکر خونخسرو شودش از غم فرهاد جگر خون
فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون؛فزود روزبروز آن جمال روز افزون
چرا، هر جا مرا دیدی،از آنجا آمدی بیرون؟!محابا کرده ز آنجا بی محابا آمدی بیرون؟!
من و دردت، که درمان من است این؛چه درمان؟ راحت جان من است این!
طبیبا، جان غم پرورد من بینچو درمانم تو داری، درد من بین
ز میان میروم اینک، به کنارم بنشینبنشین، هست زمانی به تو کارم، بنشین
بزبان حال دارم، گله بینهایت از تو؛چکنم نمیتوانم که کنم شکایت از تو؟!
از غیر، ایمنم، که بود پاسبان توخون من اینکه ریخته بر آستان تو
کی یار ریزد خون یار، آنگاه یاری همچو تو؟!آخر که از یاران بگو کرده است کاری همچو تو؟!
غیر را خون دل از دیده روان است که توخون ما ریزی و، ما را غرض آن است که تو
صبح، مگر میدمد از کوی توکز نفسش میشنوم بوی تو
حسرتم این است در دل، کز فراق روی توچون سپارم جان، سپارندم بخاک کوی تو
این مزد قاصدی است که آید ز کوی توکو را دوباره باز فرستم بسوی تو
نمیکنم گله، اما ز بیوفائی توبآن رسیده که آسان شود جدایی تو
شد از دو چشم توام، چشم خونفشان هر دو؛چه کردهاند، به این هر دو بنگر آن هر دو!