دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
وصل، که در هر نفسم آرزوست؛جز تو نه از هیچکسم آرزوست
افغان که رفت جانم و جانانم آرزوستدردا که کشت دردم و درمانم آرزوست
مرغ اسیرم، چمنم آرزوستبنده غریبم وطنم آرزوست
گلی و بلبلی تا در چمن هستنشانی از تو و نامی زمن هست
بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هستکه شب فغان سگی در هر آستانی هست
آمدی، دیر و، دلم کز دوریت خون میگریست؛زود رفتی و ندیدی، کز غمت چون میگریست؟!
این ترک تیغ بسته ی بازو گشاده کیست؟!تاراج عمر می کند، این ترک زاده کیست؟!
کسی را چون به بیدادت شکی نیستهزارت دوست بود اکنون، یکی نیست
دردی دارم که گفتنی نیستور گفته شود شنفتنی نیست
غمت، که غیر منش با کس آشنایی نیستتو گر جدا شوی، او را زمن جدایی نیست
سوخت دل، اما غبار کینه از کس برنداشت؛حیرتی دارم ازین آتش که خاکستر نداشت!
زبان، غمی که بدل داشتم نهان نگذاشتنهفته بود غمی در دلم، زبان نگذاشت!
دوشم بپرسش آمد و تا لب گشود رفتدردا که دیر آمد و، افغان که زود رفت
ای که گفتی: ز در دوست درون نتوان رفت!شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟!
حرف جورت، همه جا با همه کس خواهم گفتاین حدیثی است که تا هست نفس خواهم گفت!
بر آستانهاش امشب خوشم که جانان گفتکه دوش قصهٔ محرومی تو دربان گفت
هم خنده خوش است و هم خرامت!خود گوی که نالم از کدامت؟!
هر مرغ که میپرد ز بامتگویم، بمن آورد پیامت!
چو بر مزار من آید بجلوه آن قد و قامتقیامت است قیامت، قیامت است قیامت!
ز آن سویش ای نسیم صبا میفرستمتکآری خبر، وگرنه چرا میفرستمت؟!
گیرم بعجز دامنت و جان سپارمتشاید که گامی از پی نعش خود آرمت
حیات جاودان بخشد بعاشق لعل خندانتبود سرچشمه ی آب بقا چاک زنخدانت
کجا روم؟ که اگر باشدم ز دست شکایتشکایتی است که دارد ز شه گدای ولایت!
نهم به پای کسی سر، که سر نهاده به پایتکنم فدای کسی جان، که کرده جان به فدایت