دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
من از غمت، زبانی، با خلق در شکایتوز قصد من، نهانی، دل با تو در حکایت
نهم بر خاک پهلو شب، به این امید در کویتکه ننشیند کسی از همنشینان روز پهلویت
وفا نگر، که وفائی ندیده از صیادبدام ماندم و از آشیان نکردم یاد!
گفتمش حرفی و امید که در گوشش بادو آنچه از من نشنیده است فراموشش باد
دلم، تاب تغافل، طاقت آزار هم دارد؛ننالد زیر تیغت، صبر این مقدار هم دارد
عاشقم و، عشق من زوال نداردرفتنم از کویت احتمال ندارد
پیش عذار تو، مه جمال نداردپیش قدت، سرو اعتدال ندارد
دلم، که شکوه ز بیداد دلبری دارد؛ستمکشی است که یار ستمگری دارد
ز دشمنی بمنت، روزگار نگذاردکه ظلم گلچین، گل را بخار نگذارد
قاصد، از ننگ زمن نامه بجایی نبردور برد، نام چو من بیسر و پایی نبرد!
گفتم: ای مه بی سبب یاری ز یاری بگذرد؟!زیر لب خندان گذشت و گفت: آری بگذرد!!
چند روزی از سر کویت سفر خواهیم کردامتحان را جای در کوی دگر خواهیم کرد
کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکردوقت جان دادن نزد حرفی، نگاهی هم نکرد
دایه، کِت در مهد زر ای سیمتن میپرورددشمن جانی برای جان من میپرورد
یارم ز وفا چو دست گیرداز دست من آنچه هست گیرد
روز محشر، که ز هر گوشه کسی برخیزد؛همچو من کشته، ز کوی تو بسی برخیزد
ما را دگری جز سگ او یار نباشداو را اگر از یاری ما عار نباشد
دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشدگر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد
چو رویت، لاله ی رنگین نباشدچو مویت، نافه یی در چین نباشد
خاکش، اگر ز دوری، بر باد رفته باشدآن یار نیست کش یار از یاد رفته باشد
یار بهر خاطر اغیار زارم میکشدمن به این خوش میکنم خاطر، که یارم میکشد
آمد شب و، وقت یا رب آمد!یا رب چکنم؟ دگر شب آمد!
از سینه دل رمید و بزلف تو رام ماندمرغ از قفس پرید و گرفتار دام ماند
گفتا که: بسینه ز منت کینه نماند؟!گفتم که: نه، این سینه بآن سینه نماند!