دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
شبی که غیر در آن آستان نمیماندمرا شکایتی از پاسبان نمیماند
پس از کشتن، نه بر سر قاتلم از کین نمیماندچو میرد کس، طبیبش بر سر بالین نمیماند!
صید کنان میروی، ای صنم صید بندگر خوشی از صید ما، این سر ما، این کمند
مشکل که نشانی ز شهیدان تو یابنددر خاک مگر گمشده پیکان تو یابند
نخست کاش در خانقاه می بستندکه شیخ شهر نداند که صوفیان مستند
ستمکشان تو، از شکوه لب چنان بستند؛که از شکایت اغیار هم زبان بستند
مرا عجز و تو را بیداد دادندبهر کس آنچه باید داد دادند
شراب شوق تو ما را چو در گلو ریزندپیاله کاش گذارند و با سبو ریزند
مطرب امشب ناله سر کرده است، نایی میزنددر میان ناله حرف آشنایی میزند
اهل وفا، به آرزوی دل نمیرسند؛زین نخلها فغان که به حاصل نمیرسند
یار شد بیوفا، کسی چکند؟!درد شد بیدوا، کسی چکند؟!
آنکه با اهل وفا نابسته پیمان بشکندعهد را مشکل ببندد، لیک آسان بشکند
ناله ی مرغ قفس، گر بچمن گوش کندغنچه از تنگدلی خنده فراموش کند
جانم، از جانان حکایت میکندعندلیب از گل روایت میکند
خو به جفا نگار من، کرده و بس نمیکندیار کسی نمیشود، یاری کس نمیکند
مرغان اولی اجنحه، کاندر طیراننداز حسرت مرغان قفس بیخبرانند
شب پره کو روز آفتاب نبیندروشنی دیده جز بخواب نبیند
با هم افسوس بتانی که در این ملک شهنددست دادند که دستی بدل ما ننهند
کسی کز رشک نتواند که روزی با منت بیندچه خواهد کرد اگر شب دست من در گردنت بیند؟!
گرت بخاک شهیدان گذار خواهد بودهزار چون منت امیدوار خواهد بود
یاد باد آنکه ز یاری منت عار نبودیار من بودی و کس غیر منت یار نبود
دوشم، به اهل بزم سر گفتگو نبودمن در خمار بودم و، می در سبو نبود
به حسرت مردم و، آخر ندیدم روی یار خودسزای من که از اول نکردم فکر کار خود
از دلم داغ تمنای تو، مشکل برود؛مشکل این داغ پس از مرگ هم از دل برود