دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
بربست محمل ماه من، از تن توانم میرود؛غافل مباش ای همنشین از من که جانم میرود
با پستهٔ خندانت، شکر به چه کار آید؟!با لؤلؤ دندانت، گوهر به چه کار آید؟!
مرا، کام دل، ازنگاهی برآیدکه از کنج چشم سیاهی برآید
ماه، بر روی چو ماهش نگریدفتنه در چشم سیاهش نگرید
قاصدا، نامهای از کوی فلانی به من آریعنی از یار من آن نامه که دانی به من آر
وفادارا، وفای من نگه دار؛مرا کشتی، عزای من نگه دار
جز دل نالان مرا ای گل، نه دمساز دگرغیر بلبل، نیست بلبل را هم آواز دگر
ایزد سرشته هر دل از آب و گل دگرباشد مرا دل دگر، او را دل دگر
بستهای پای من و گویی: برو جای دگررفتمی جای دگر، گر بودمی پای دگر
میرمد صیاد، از نالیدن ما در قفس؛وای بر مرغی که با ما مینهد پا در قفس
تا من افتادم به دام، افتاد غوغا در قفس؛کس درین غوغا به من مشکل دهد جا در قفس
با مشک خطت، یاد ز عنبر نکند کسبا شهد لبت، میل بشکر نکند کس
چون صبر ز جور تو ستمگر نکند کس؟!جز صبر ز جورت چه کند گر نکند کس؟!
صبحدم، در باغ هر کو خندهٔ گل بایدشنیمشب در ناله دمسازی بلبل بایدش
دلم، از بیکسی مینالد و، کس نیست دمسازش؛چو مرغی کو جدا افتاده باشد از همآوازش!
به من باد صبا در پرده گوید کاش پیغامشکه از غیرت دهم جان بشنوم از غیر چون نامش
مهی، که مایهٔ شادی عالم است غمشبود شکایت بسیار من، ز لطف کمش
از اسیران خود آن شه بیخبر بگذشت حیفبیخبر از دادخواهان، دادگر بگذشت حیف
مشکل که برم من جان، آسان چو تو بردی دل؛دل بردن تو آسان، جان بردن من مشکل!
ای ساربان خدا را، آهسته رو به منزلکز هر طرف اسیری مانده است پای در گل
بیتو چو می در قدح ریزم و شکر به جامخون بود آن در جگر، زهر شود این به کام
یک قطره خون، ز تیغ بتان وام کردهام؛در سینه جای داده دلش نام کردهام!
منت جفا ز وفا برگزیده آمدهام!تو را گمان که وفایت شنیده آمدهام؟
در قفس خود را بیاد آشیان انداختمناله سر کردم که آتش در جهان انداختم