دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
پیش ازین، مدح هر که گفتندییافتندی ز جود او صلهها
درخشنده تیغ ابوالفتح خانزلالی است از چشمه ی آفتاب
سر دفتر اصحاب فتوت فرج اللهکش رزق جهان را کف بخشنده کفیل است
ای باد صبحگاه، صباحت بخیر باد؛بخرام، کز خرام توام شادکامی است!
آذر کسان که با تو دم از شاعری زنندجغدند و جغد را نفس بلبل آرزوست
چون تیر قلم گرفت و دفتر برداشتخواجه زر و، من عشق و، هما پر برداشت
ای به دیدار ضحکهٔ ضحاکوی به کردار حجت حجاج
کشت فرهاد را اگر خسروخود بپاداش جان شیرین داد
چل سال کشیدم انتظارشتا وعده ی وصلم از وفا داد
سپهر منزلتا، تا سپهر راست مدار؛مدار آن بمرادت چنانکه خواهی باد
چرا خون نگریم، چرا می ننوشم؟!که رفت از جهان کسری و خسرو آمد!
دریغا ز ناسازگاری گردونکه ویران شد از وی سرای محمد
شنیدم ز قیصر ستمدیدهایچنین گفت چون قصر قیصر نماند
خوش آمد این کهن رسمم از آنانکه خود را از بزرگان میشمارند
ای که در بارگاه زیبایینازنینان تو را نیاز آرند
حیف و صد حیف که از کجروشیهای سپهربسته بر ناقه اجل، محمل درویش مجید
شکر آذر، که شب هشتم ماه آذاردو شکفته گلم، از گلبن آمال دمید
شبی بخلوتی از چشم تنگ چشمان دورنه هوشیار و نه مست و نه خفته نه بیدار
صبح است صبا، کوش که این نظم کنی گوشو آنگاه زنی دامن همت بکمر بر
خلاف ظالم و ممسک، بچشم هوشمند آذر؛بود داد و دهش، از هر چه در گیتی است خود خوشتر
صاحبا! ای ز دیدن رویتیافته چشم اهل بینش نور
آه، که ابری سیه، بست تتق در چمنآه که بادی خنک، کرد به گلشن عبور
الا ای نسیم سحر، پیش از آنکه خیزد به تکبیر بانگ خروس
المنه لله، که سراسر همه ایرانشد غیرت روضات جنان، رشک فرادیس