دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
تا دیدمت ای شمع شب افروز، مراسوزی است که، جان سوزد، از آن سوز مرا
آن مرغ، که ناله همنفس بود او رادر کنج قفس، باغ هوس بود او را
طوفان، سرو سر کرده ی اصحاب وفااز بسکه ز گردش فلک دید جفا
امروز چو عارت آید از صحبت ماوز ننگ نباشدت سر الفت ما
ای اهل وطن! آرزوی روی شماداریم و نداریم گذر سوی شما
در صبحدمی که کردمی نافله هاشد سوی جنان روان ز جان قافله ها
از تو، دل غم کشیده دارد گله هاوین جان بلب رسیده، دارد گله ها
دور از تو شبی در اثر زاریهادیدم ز تو در خواب بسی یاریها
بگداخت تنم ز آتش تب امشبجانم ز غمش رسیده بر لب امشب
مرغ دل من، که بود دست آموزت؛غلطید بخون، ز ناوک دلدوزت
گر جز تو کسی دل مرا برد رواستاما نگه تو جانب غیر خطاست
باد سحری، ز مرغزاری برخاست؛وز هر طرفی، بانگ هزاری برخاست
ای اهل هوس، عشق شماری دگر استآب و گل عشق، از دیاری دگر است
ما را شب هجر، سینه سوداخیز استوز سیل سرشک، دریاخیز است
از هجر، مرا هم مژه گوهر پوش استدل از ستمت بناله، لب خاموش است
حالم ز غم هجر، چه ناخوش حال استحالی که ز گفتنش زبانم لال است!
کوی تو، که رشک گلستان ارم استتا هست در آن مرغ دلم، محترم است
از گل بسته است دسته، کاین روی من است!شب بر رخ روز بسته، کاین موی من است!
گل بر سر هم ریخته، کاین روی من است!صندل بگل آمیخته، کاین بوی من است!
امشب که مرا بر آستانت راه استاز درد دلم، دلت کجا آگاه است؟!
این باغ، سر کروی نگاری بوده است؛وین شاخ گل، آتشین عذاری بوده است
هادی که ازو زمانه را آبادی استوز مولودش جهانیان را شادی است
ز آن عهد که بستیم بهم ای بت مستزنهار مگو که بر توام منت هست
تو میروی و نگاه من از پی تستاشکم چو ستاره، ماه من از پی تست