دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
لرزان من و خواجه دوش از سردی دیوی طعنه بمن میزد و من خنده بوی
از دور فلک که باخت لعب عجبیبر من، که ز هجر داشتم تاب و تبی
قاصد!دلم از حرف وفا خوش کردیجانم ز پیام آشنا خوش کردی
گفتی: ز رخم چرا نظر پوشیدی؟!هنگام سخن زبان بخود دزدیدی!
دوشم دل برد، شاهد بازاریافتاده من از قفای او باز، آری
رویی که کله ز مه رباید داری!مویی که به لاله مشک ساید داری!
دارم ز فراق ماه مهر افروزیدر دل سوزی، نیست دلی دل سوزی
من مفلسم و، تو کیمییا ای ساقی!دست تو سحاب و من گیا ای ساقی!
وقت است ز هر سو شکفد روی گلیهر بلبل مست رو نهد سوی گلی
ز آن پیش که، شمع مهرش افروختمیوز آتش دشمنی او سوختمی
خوش آنکه چو یاد از اسیریم کنیآیی شبی و رحم به پیریم کنی
آذر! که چو من مانده جدا از وطنی!نالان ز جدایی وطن همچو منی!
من بیتو دریده هر نفس پیرهنیبی من تو نشسته هر زمان در چمنی
فردا چو بنامه ی سیاهم بینیوز شرم گناه عذر خواهم بینی
با کس سخنان ناپسندیده مگوی!حرفی که شود کس از تو رنجیده مگوی!
در کوچه ی عشق، پای در گل ننهی!کآسان، آسان زین غم مشکل نرهی
هنگامه ی ناز، تا بکی ساز دهی؟!بر اهل نیاز، جلوه ی ناز دهی؟!