دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
آن کس که براز عشق شد محرم مناکنون خواهم شبی شود همدم من
دی دست نگارین بت سیمین تن منبر گردن من فگند و شد رهزن من
این طاس مصفی که بود آینه گونگیرند ز دست هم حریفان بشگون
آه از حسنین، کز جهان شیون و شینسر زد زغم آن دو امام کونین
در دل آهم شعله فروز است ببین!در سینه ز داغ تو، چه سوز است ببین!
بشکافته دوست بر تنم پوست ببین!جان خسته و دل شکسته ی اوست ببین!
آن زلف، که صید مرغ دل کرده ز چینبس خون جگر بمشک پرورده ز چین
شاها!تا کی پیاده ماند فرزین؟!پیلت در پویه با دو، اسبت در زین
شد زلزله یی، که نیست شد هست زمینبس سرو روان که گشت پابست زمین
یا رب! یکی از عباد زورآور توآمد بدر حجره، که چون شدزر تو؟!
ای من ز جفا جسته جدایی از توو اغیار ندیده بیوفائی از تو
از کین چکند تا بدل ما دل تو؟!باشد دل ما شیشه و خارا دل تو!
گفتم: بدلی نکرده یاری دل توآورده هزار دل بزاری دل تو
جز در دل من گذر ندارد غم تواز هیچ دلی خبر ندارد غم تو
صحبت چه شود گرم میان من و توآید بمیان راز نهان من و تو
گفتم: یار است پای من در گل از او!گفتم : بخت است کار من مشکل از او!
سویم بفرست گاه پیغامی و گاهباز آی که تا ببینم آن روز چو ماه
جار جنبم گر ندهد جاریه بهمار ار کشدم، ز منت ماریه به
ای کشته ی امروز تو، فردا زنده؛وز لعل تو، چون خضر و مسیحا زنده!
ای باخته نرد دلبری با زهرهوانداخته زهره را بششدر مهره
نه روی گله دارم و نه رای گلهخوش نیست که اید بمیان پای گله
امروز چو گل شکفته باشیم همهفردا در گل نهفته باشیم همه
آن شوخ کزو دور شبی خفتم،نهروزی ز جفای او برآشفتم، نه
عید است چه مانده ای صباحی بسرای؟!من بلبل و تو فاخته، با من بسرای!