دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
ای خواجه، چه میگریزی از من مه و سال؟!نه تو بکرم شهره و نه من بسؤال!
آن چارده ساله ماه، کز غنج و دلالدارد بجبین چین، ز کسش نیست ملال
ای شوخ! فراق تو کشیدن مشکلاز من چو رمیدی، آرمین مشکل
عید است، مگردان صنما روی ز گلمینا طلب از لاله، قدح جوی ز گل
ز آن شب که رخت دیده، گلت چیدستما زدیدن روز، دیده پوشیدستم
بس شب بلب آه سینه سوز آوردمتا رو بتو مهر دل فروز آوردم
دلدار ز جور کام مشکل دهدممشکل در کوی خویش منزل دهدم
در گلشن روزگار میگردیدماز هر شاخی، تازه گلی میچیدم
گر در باغم، ز باغبان ناز کشمور در قفسم، حسرت پرواز کشم
ای محرم خلوت ومه انجمنممحروم چو ببینم بتو، طعنه زنم
در کوی تو، دلباخته ها می بینمچون دل بغمت ساخته ها می بینم
چون رخت ازین سرای شش گوشه بریمزین مزرعه غم نیست نه گر خوشه بریم
چون گشت بخیر عاقبت کار نعیماز باغ جهان رفت به گلزار نعیم
وقت است ز باغ نکهت گل شنویموز هر کف خاک، بوی سنبل شنویم
چون صدر جهان ازین جهان شاد چنانشد سوی جنان برینجهان خنده زنان
چند ای ظالم! بهر فریب دگرانماخسته و باشی تو طبیب دگران؟!
آن دوست که دشمن است با دوست همانگویند: خط آورده و بدخوست همان
جمشیدی و جام تو شکستن نتوان!خورشیدی و پیش تو نشستن نتوان!
ای در هوس روی تو، روشن رایان!وی در طلب کوی تو، بزم آرایان!
ای دوست! چراغ مهر خاموش مکنحرف غرض آمیز کسان گوش مکن
خوش آنکه بگوش تو رسد یا رب منوز لعل لبت دوا شود مطلب من
ای آنکه سر کوی تو شد منزل منجز تخم غمت نیست در آب و گل من
ای سوخته از هزار فرسخ دل من!و انداخته زین رشک بدوزخ دل من!
دل خواست ز خلق و خون شد از غم دل منگفتم: نبود ز هیچ دل کم، دل من!