دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
از غالیه خاک این چمن بیخته گیرز آبش، بگلاب و مشک آمیخته گیر
شب بیتو چو باشم، سحرم ناید بازور با تو نشینم، رسدم صبح فراز
هر مرغ که نامه ی من از تیهو و بازآرد سوی تو، ناید از آن کوی تو باز
در کنج خرابه بر حصیری دو سه گزبا دخترکی گرم تر از دختر رز
جویم هر روز شب، که کاهد این سوزگویم هر شب که: روز گردد فیروز
تا کی شب و روز و روز، شب از سر سوزنالم ز فراقت ای مه مهر افروز؟!
شبها دارم از آن مه مهر فروزدر سینه همه آتش و در جان همه سوز
امشب ز مه رخت شبم مهر افروزو امروز، ز طلعت تو روزم فیروز
یاری که بود دردم ازوف درمان نیزبگذشت و کشید از کفم دامان نیز
تن ز آتش غم، چو عود می بین و مپرسآهم بلب کبود می بین و مپرس
خسرو، کآراست ملک چون روی عروسنوشید می و به لعل شیرین زد بوس
جانم ز تو شد تباه، افسوس افسوس!روزم ز تو شد سیاه، افسوس افسوس!
یا رب مپسند کعبه گردد ناووسدهقان گیرد کاسه، ز دست کاووس
یاری کامروز نقد دل باختمشدر کشور حسن، رایت افراختمش
یار آمد و، جان برایگان میدهمشجان در قدم سرو روان میدهمش
خوش آنکه ز وصل تو شبی بالم خوشرو بر کف پای نازکت مالم خوش
امشب مهم آمد، نه چنان فاش که دوشگفتا: کشمت- گفتمش: ای کاش که دوش
نقشی زخطا نبسته کلک تو زخطدر دایره ی وجود ذات تو نقط
بوی گل خود میشنوم از گل باغهم نکهت مشکین خطش از سنبل باغ
شد ماه سخن نهفته آذر ز کلفد ررخامه نماند قدر و در نامه شرف
روز وصلت، شد آتش افروز فراق!ز آن روز، همه شب بودم، سوز فراق
گفتم: گویم درد غم اندوز فراقجانت سوزم ز آتش سوز فراق
شادیم، مدام از غم دلکش عشقپیوسته خوشیم، از خوش و ناخوش عشق
ای بسته در صلح و گشاده در جنگاز جنگ من و تو، کار بر من شده تنگ