دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
از کوزه شکسته یی گرت بوزه دهندمستان، که میت ز جام فیروزه دهند
غارتگر جان، ز چشم من برد دو رود؛هر یک از چشم من روان کرد دو رود
ای بیخبر از خدا، گر آیی، چه شود؟!غافل رفتی، بیخبر آیی، چه شود؟!
وقت است که گل قدم سوی باغ نهدبلبل پهلو ببستر راغ نهد
از کوی تو چون باد صبا میآیدبویش به مشامم آشنا میآید
پیکی که ز کوی یار ما میآیدجانبخشتر از باد صبا میآید
ای فوج طبیب را بدوزخ قائدخواهی شودت قیمت مسهل عائد
زآن کوی، جواب نامه ی ما نایدگفتم که بصبر آید، اما ناید!
برف آمده و بیخته کافور به بیدیا گشته شکوفه از سر شاخ پدید؟!
تا در غم جانان، به لبم جان نرسید؛آن درد که داشتم، به درمان نرسید
دردی که به پای جبههسای تو رسیدحاشا نه به پاداش جفای تو رسید
سلخ شعبان، میم بدریوزه رسیداز پیر مغان روزی هر روزه رسید
با گل میگفت بلبلی زار و نزارکآمد بچمن بهار و دل تنگ مدار
میخانه، ز کارگاه مانی خوشترمینای می، از برد یمانی خوشتر
پیمانه ی ما پر از شراب اولیتراین کشتی نوح است، در آب اولیتر
ای رفته سوی خلد، ز دامان پدروی داده بچنگ غم گریبان پدر
ز آزردن جان خسته جانی بگذراز قتل من پیر، جوانی بگذر!
امشب دارم بجان ز تن سوز دگرو امروز بدل ناوک دلدوز دگر
این پرده که نقش چین خجل کرده نگرزیبش ز بتان ناز پرورده نگر
آذر! دو جهان بدرگهش بنده نگر!ز آن غمزه و خنده، کشته و زنده نگر!
آذر! آن شوخ را در اندیشه نگر!دلباخته دلبر جفاپیشه نگر!
چل سال، براه عاشقی کردم سیرگفتم: شودم عاقبت کار بخیر
ای جود تو از ابر برآورده نفیرهست از کرمت روی کریمان چو زریر
زآن د رچو روم، عاشق زاری کم گیر؛از صید گه خویش، شکاری کم گیر