دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
شاها بروادت بجهان داد زیادعمرت ز همه جهانیان باد زیاد
آن کس که بچرخ، نقش اختر بنددو آن کس که ببحر، آب گوهر بندد
دیدم گلکی بصد دهان میخنددگفتم: بطراوت چمن میخندد
جان رفت و، دل از تو باز دردی دارد؛اشک سرخی و رنگ زردی دارد
امشب که ز وصلم به طرب میگذرداز غصه به من شبی عجب میگذرد
در کوی بتان، گاه نفس میگیرد؛گفتیم: دل آنکه داد، پس میگیرد
وقت است بهار، باغ و راغ افروزد؛وز لاله و گل، شمع و چراغ افروزد
از خواب سیه روز تو، چون شب خیزد؛چون شب، ز غمت یار بش از لب خیزد!
نایی ز نوا فتاده، تا نی برسد!ساقی سر خم ستاده، تا می برسد!
چون کار نظر بپاک بینی برسدیا زور کمر بدار چینی برسد
صهبا، ز زکامش مژه چون پرنم شد؛زین واقعه حال دوستان درهم شد
ترکی که مرا برده ی خود میداندجانم بلب آورده ی خود میداند
ای کاسلامت، بکافریها ماند؛دل باختنت، بدلبریها ماند!
هاروت، بجزع چشم بندت ماند!یاقوت، بلعل نوشخندت ماند!
عقلی که، حذر کنم ز خوی تو نماند!صبری که، سفر کنم ز کوی تو نماند!
گفتی: ز کسیت کینه در سینه نماندچون نقش بد و نیک در آیینه نماند
ای دوست، اسیران تو یک یک رفتند؛وز دام تو طایران زیرک رفتند
ایشان که قرار سینه ریشان بردنداول دل آذر پریشان بردند
رفت آن کاغیار دشمن بودندبرق حاصل، آتش خرمن بودند
در عشق تو، آنان که به،هم نفسنددردا که بدرد دل هم، می نرسند!
خود را گیرم که آشنا با تو کند؟!خونین دل من، کجا وفا با تو کند؟!
یاران که، ز دلتنگی من، تنگ دلند؛گر یاری من نکرده از من بحلند!
تو شاه و شهانت ز هواخواهانندتو ماه و مهانت همه همراهانند
دونان، اگرت دونان بدریوزه دهند؛یا در عوض نماز، یا روزه دهند