دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
پیکی آورد پوستینی از دوستگفتند حریفان که: ز تنگی نه نکوست
ای دوست! که از دوستیت با دل خوستبا دل منشین، که دشمن جان من اوست
خالی، که چو داغ لاله در سینه ی اوستهندوست که پاسبان گنجینه ی اوست
برخاسته این شاخ انار، از گل کیست؟!بنشسته ز گلنار بخون، مایل کیست؟!
ساقی! می از آب زندگانی کم نیست!زنده است از جام نام جم، گر جم نیست!
از سعی تو، دل بسته ی زنجیر تو نیستمایل بتو بودنش، ز تدبیر تو نیست
چون تیر قلم گرفت و دفتر برداشتخواجه زر و، من عشق و، هما پر برداشت!
حاجی زجاجی که ز دین ساز نداشتخود را ز شکست دل کس باز نداشت
آذر که مدام شکوه از خوی تو داشتجان داد و ز جان شوق سری تو داشت
هر بار که سرگردان ز من یار گذشتگفتم که: چنین ز بیم اغیار گذشت
چون دید جداییش مرا خواهد کشتوان درد مرا از و جدا خواهد کشت
چشمم، که نه ز آن بزم خواهد خفتگفتم: شب وصل است و کنون خواهد خفت!
در جان، از داغ عشق، سوزم بگرفتدر دل، سوزی ز دلفروزم بگرفت
این دل، سر راهی بنگاری نگرفتاین دیده، فروغی ز عذاری نگرفت
امشب، مهی از شهر بهامون میرفتکز رفتن او، ز چشمها خون میرفت
از عشق، سخن به بوالهوس نتوان گفت؛با مرغ چمن، رنج قفس نتوان گفت!
قاصد که ازو به من خبر هیچ نگفتگفتم که تو را یار مگر هیچ نگفت؟!
ای خون دل پیر و جوان خورد دلت!وی ز آهن و از سنگ گرو برده دلت!
ای برده ز مهر تاب، ماه علمتوی داده به خضر آب، خاک قدمت
گر از تو نهان، کس آید اندر کویتوز دور گهی نظر گشاید سویت
در عهد کریم خان، شه ملک قباداز سعی سلیم حاکم پاک نهاد
هجر تو نصیبم ای دل افروز مباددر جان من، این آتش جانسوز مباد
در تن، نفسی جان غمین، بیتو مباددر باغ، شکفته یاسمین، بیتو مباد
ایزد، همه عمر کامرانیت دهادبا خلق زمانه مهربانیت دهاد