دفتر شعر
۵۸ شعر در این دفتر
شبی میگذشتم ز ویرانهایز پا دیدم افتاده دیوانهای
یکی کوه دیدم هم از دست راستکه از دامنش هر غباری که خاست
کشاورزی از هر طرف دشت کاوعیان گنج گاوانش از پای گاو
بجایش یکی باغ دیدم شگرفکه فردوس از نزهتش بسته طرف
یک آتشکده دیدم افروختههمه آتش آن دل سوخته
دگرباره دیدم بجای کنشتیکی خانقه، رشک قصر بهشت
پس آنجا یکی دیر دیدم رفیعمصور در آن نقشهای بدیع
بجایش نباشد یکی مدرسهکه وارستی آنجا دل از وسوسه
به ناگه دمید از افق صبح عیددر آن عرصه میخانهای شد پدید
که هم مسجدی دیدم آنجا بدیعفضایش وسیع و بنایش رفیع
یکی بتکده دیدم آنجا دگرکزو شد جگرنات را خون جگر
پس از بتکده کآن زمین گشت قاعشد از فیض ارواح خیر البقاع
چو محمود شه غازی غزنویبچرخ کهن داد از اختر نوی
شنیدم که در آفتاب تموزیکی روز کیخسرو نیک روز
شنیدم که از گردش آسمانبه ملک یمن چون سهیل یمان
شنیدم که در عهد تیموریانچو شد شاهرخ جانشین کیان
شنیدم یکی از ملوک کیانکه از دولتش کس ندیدی زیان
امیری امارت خداداده داشتغلامی و فرزندی آزاده داشت
شبانگاه برگشته بختی بخیلمگر شد باختر شماری دخیل
کشاورزی از روستای خجندیکی شیرده ماده گاوی نژند
کهن ابلهی، نقشکی تازه بستدو مصحف به یک جلد شیرازه بست!
شنیدم، مگر زاهدی زرقکوشدگر رند بیهوش پیمانهنوش
درختی کهن بود در بیشهایندیده به تن زخمی از تیشهای
چو مأمون خلافت گرفت از امینقوی شد ز تیغ یمانش یمین