دفتر شعر
۵۸ شعر در این دفتر
شنیدم یکی شاه فیروزبختز لعل و ز فیروزهاش تاج و تخت
یکی روز رفتم بباغی ز کاخکه گل رخت بر بسته بودش ز شاخ
شنیدم یکی روز بر طرف دشتجوانی بدهقان پیری گذشت
یکی روز شهزاده یی نوجوانشکار افگنان شد بصحرا روان
یکی چنگ زن مطرب نغمه سازکه نشناختش کس ز ناهید باز
شنیدم برافروخت نیک اختریشبستان ز خورشید رخ دختری
شنیدم یکی شاه آزاده بختکه بود از پدر صاحب تاج و تخت
دو زن داشت مردی دو مو، پیش ازینسواری دو اسب آمدش زیر زین
شنیدم دو کس با هم از دوستانبرفتند از ایران بههندوستان
شنیدم ز شیبانیان غیورمگر ارقم بن کلیب از غرور
یکی تاجر از شهر خود شد روانبهسوی دگر شهر با کاروان
شنیدم که فردوسی نیکبختکشید از جهان چون به فردوس رخت
چو بیدار شد زاهد از خواب شادهمان بیت گویند بودش بیاد
شنیدم یکی از بزرگان عصرنشستی بزرگانه بر بام قصر
به گیلان کهنفحلی از راستانفرو خواند بر گوشم این داستان:
شنیدم که نادر شه سنگدلگذر کرد بر زاهدی تنگدل
بمن دوستی گفت از دوستانکه با من همی گشت در بوستان
چنین یاد دارم که در اصفهانسپهدار گیتی خدیو جهان
شنیدم که طمقاج با داد و دینچو شد دادگر در خراسان زمین
شنیدم شهی کز ستم عار داشتوزیری خردمند هشیار داشت
شنیدم یکی از ملوک عجمکه فرمان روا بود در ملک جم
بخیلی شنیدم یکی روز، چاشتبدستار خوان نان، عسل نیز داشت
شنیدم که: آزاده یی پاک زادکه والا گهر بود وعالی نژاد
جهانگردی از خیل کارآگهانسیاحت همیکرد گرد جهان