دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه راتاز سر بیرون کنیم این خفتن بیگاه را
بر سر کوی خرابات مقامیست مرانه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامیست مرا
صبح است و گشادند در دیر مغان راپیمانه نهادند به کف مغبچگان را
هر بلایی کزو رسید مرابه عطایی دهد نوید مرا
ای فروغ ماه از شمع شبستان شماچشمهٔ خور جرعهای در بزم مستان شما
تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل رافرود آرد کجا تا ساربان از ناقه محمل را
نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود رادیوانه و شب گم نکند خانهٔ خود را
دادم بغمت شادی این هر دو جهان راگر عشق نباشد که کشد بار گران را
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ مابگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما
نام تو کلید بستگیهایاد تو دوای خستگیها
درد چون نیست چه تأثیر بود درمان راگوی شو تا که ببینی اثر چوگان را
جز بجان کس نشناسد صفت جانان راهم بجانان بنگر تا بشناسی جان را
منع نظاره روا نیست تماشایی راورنه فرقی نبود زشتی و زیبایی را
آب گو بگذر ز سر این خانه راوقت شد، ویران کن این ویرانه را
یا رب که چشم بد نرسد آن نگاه راوان طرز بازدیدن بیگاه و گاه را
به یاد آرید یاران مردن حسرتنصیبی رااگر بینید بر بالین بیماری طبیبی را
پیداست سر وحدت از اعیان اماتریالعکس فی المرایا والنقش فی القوی
شمیم باد بهاری ببین و فیض سحابببوی طره ی ساقی بگیر جام شراب
حل العزام خلو اذا مهجة کئیبدرد حبیب را نشناسد دوا طبیب
از عاشقان چه خوشتر رسوایی و ملامتوز ناصح خردمند ز آزار ما ندامت
گاه کاخ است نه وقت چمن استنوبت خرمی انجمن است
حلقهای خواهم به گوش ای عشق از زنجیر دوستافسری آنگه به سر از گوهر شمشیر دوست
رخی بغیر رخ دوست در مقابل نیستولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست
خار از آن باغ بپای دل ماستکه گل و گلبن آن از گل ماست