دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
بیا از دور ساقی گیر جامیکه دور جم نمی ارزد بجامی
مرهم دلهای ریش از مشک ناب آوردهاییا که بر رخسار خویش از خط نقاب آوردهای
سرم خوش است برآنم که از سر مستیسری بر آورم از جیب و زاستین دستی
من فاش کنم غم نهانیحاشا نکنم که خود تو دانی
زهر سو بر بن در بینواییخداوندان فضل آخر عطایی
روزها رفت و نکردی بسوی ما نظریخبرت باد که عمریست زما بی خبری
ای جم از این می اگر جامی زنیدست یازد بر تو کی اهریمنی
یک بار نخواندند و نگفتند کجاییتا چند توان رفتن تا خوانده بجایی
شب تیره وره سخت، چنین سست چراییبشتاب اگر بر اثر ناقه ی مایی
این شهد نمیرسد بکامیاین صید نمی فتد بدامی
ای نفس اگر بخود نفسی نیک بنگریمقصود خود ز خود طلبی نی ز دیگری
در عشق روانیست نه دعوی نه گواهیفرسوده دلی باید و آسوده نگاهی
ما را که جام نبود رنجیم کی ز سنگیآن کس که نام دارد گو رنجه شو ز ننگی
نه دل به دست یاری نه سر به زیر باریآسوده بایدم زیست یک چند بر کناری
نبود عجب ار برقی در خرمن ما بینیباشد عجب ار برگی در گلشن ما بینی
با ما سخن ز نیک و بد کار میکنیما را گمان مردم هشیار میکنی
با بندهٔ صادق چه عتابی چه عطاییبا خواجهٔ مشفق چه ثوابی چه گناهی
پیوند عهدهاست که از هم گسستهاییا حلقههای زلف به هم برشکستهای
یک شب نهان ز غیر بر ما نیامدیدادی نوید آمدن اما نیامدی
سقی من وابل لامن طلالیبوادی الطف ار باع المعالی