دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامینه پر شکسته بسنگی نه بر نشسته ببامی
در اول جذب عشق از جانب جانانه بایستیوگرنه سوز شمع از آتش پروانه بایستی
هم ز کارم منع کردی هم بکارم داشتیاختیارم دادی و بی اختیارم داشتی
خامش ای دل منشین کو بودش رحم بسینه چنان هم که دهد بیطلبی کام کسی
مگو مرگ است بی او زندگانیکه این ناکامی است آن کامرانی
نشاید ار چو تویی در کنار من باشیهمین بس است که گویند یار من باشی
چرا چو ابر نگریی چرا چو باد نکوشیچرا بروز ننالی چرا بشب نخروشی
ای شیفته ی روی نکوی تو جهانینیکو نتوان گفت که نیکو تر از آنی
برون از خویشتن یک ره اگر گامی دو بگذاریدمی بی دوست ننشینی رهی بی دوست نسپاری
گر نه رخسار وی آشوب جهان بایستیآن پری از نظر خلق نهان بایستی
دل دگر با که سپارم که تو در جان منیجان دگر با که فشانم که تو جانان منی
در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسیکه مگر بی هوسی زیست توانم نفسی
ترسم از چشم بد خلق رسد بر تو گزندیگو بسازند نقابی و بسوزند سپندی
تا به کی افزایش تن کاهش جان تا به کیخانه ویران از پی تعمیر زندان تا به کی
بهزار نامه دارم ز تو حسرت جوابیسر لطف اگر نداری چه کم آخر از عتابی
در بلورین خانه عکس طلعت داراستییا که آن نور حق استی آن دل داناستی
سرو سیمین که دیده در چمنیو آفتابی میان انجمنی
پای سروی و گوشه ی چمنیخوش بود خاصه سرو سیمتنی
موکب شاه جهان آمده است و از پینصر و فتح است و ظفر تا به خراسان از ری
من و اندیشه ی باری که ندارد یارینگشاید دل از آن گل که بود با خاری
بیا دور ساقی بگیریم جامیکه دوران گردون نگردد به کامی
تو بدین شکل و شمایل که به خود مینگریجای آن است که بر ما به تکبر گذری
ای روی دلارایت آرایش زیباییزیباتر از این رو چیست تا خود بوی آرایی
من در این جمع و پریشان دلم از غوغاییدیده جایی نگران دارم و خاطر جایی