دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
گفتم که فاش میکند از پرده راز منگفتا نگار پرده در فتنه ساز من
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان منآن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من
خرم آنان کافرید از نور خود یزدانشانآفرینش تابشی از طلعت تابانشان
چند گویی که سرانجام چو خواهد بودنجرم یک بنده ی بد نام چه خواهد بودن
صبح باز آمد و شب گشت نهانموکب روز بسر آراست جهان
صبح عید و دهر خرم از بهار است اینچنینیاجهان یکسر بعهد شهریار است اینچنین
ماه بزم افروزم امشب بی نقاب است آنچنانیاعیان در ظلمت شب آفتاب است آنچنان
دگرانند بهر سو نگرانمن بسوی تونهان از دگران
لله الحمد نمردیم و بدیدیم چنینکه نه یاریست زما شاد و نه خصمی غمگین
گر نمیخواهی غمینم ساختن،شادم مکنور نمیخواهی خرابم کردن، آبادم مکن
دل بدست آرو هر چه خواهی کنبی زر و زور پادشاهی کن
خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میانمقدم او هم مبارک باد بر دل هم به جان
شب آمد و دل باز نیامد ز در اویا رب دگر امروز چه آمد بسر او
او میرود ز پیش و من اندر قفای اواو فارغ است از من و من مبتلای او
شاها هلال ماه نو از آفتاب خواهابروی یار بین وز ساقی شراب خواه
دوش آمد به برم میْزده خوابآلودهچهرهافروخته، خویْکرده، عتابآلوده
توانایی چه جویی، خستگی بهبدین تندی مران آهستگی به
بهار و عید مبارک به بخت شاهنشاهپناه دولت ایران قوام دین الاه
دیدیم کرانه تا کرانهغیر از تو نبود در میانه
ساقیا برخیز کز پیمانه ایداد دل گیریم از فرزانه ای
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگریفضایل ملکی در شمایل بشری
دارد شب نومیدی ما صبح امیدیباد سحری میدهد از غیب نویدی
ز ما گمگشتگان پرسید از آن کویسراغ تشنگان جویید از جوی
هوسی میبردم سوی کسیتا چه بازم بسر آرد هوسی