دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
من بدین ساعد سیمین که تو داری دانمکه اگر تیغ زنی از تو حذر نتوانم
به یاد نیست جز اینم که من به یاد تو باشمجز این مراد ندارم که بر مراد تو باشم
روزی که نبینند نشانی بجهانماز خاک در میکده جویند نشانم
تا چه گفتند که خاموش شدیمپای تا سر همه تن گوش شدیم
از جان گذشتهایم و به جانان رسیدهایماز درد رستهایم و به درمان رسیدهایم
منم کاکنون به عالم غم ندارمو گر دارم غم عالم ندارم
طلعت دوست عیان میخواهمهرچه جز اوست نهان میخواهم
بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهمزلف و زنخش بست و در افکند بچاهم
ز آتش عشق نخستین قسماولین نفخه و آخر نفسم
غم عالم نبرد ره به دلمکه سرشتند به میخانه گلم
زبان بر بند ای ناصح زپندماگر دستت رسد بگشای بندم
اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشماگر بدم من اگر نیک از برای تو باشم
بر آن سرم که به پیمانه دست بگشایمغبار، عقل ز رخسار عشق بزدایم
بی تو میل گل و گلشن نکنمهوس سوری و سوسن نکنم
چه غم ار نه برگ و باری و نه زاد راه دارممنم آن گدا که عزم در پادشاه دارم
همین نه بنده ی حکم و مطیع فرمانمچو سایه بر اثر آفتاب تابانم
هوسی کردهام امروز که دیوانه شومدست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم
گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوممستی از سر نهم و عاقل و فرزانه شوم
زتست پای گریزم ز تست دست ستیزمهم از تو با تو ستیزم هم از تو در تو گریزم
آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنمعشق را فرزانه سازم عقل را شیدا کنم
در دست نفس سرکش مقهور و مضطریمیا مطلق الاساری ادعوک یا کریم
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرمکه حسن روی تو نگذاشت عیب خود نگرم
تا در پناه درگه خاقان اکبریمدر آب ماهییم و در آتش سمندریم
دهر خرم از چه از عید کیانعید خرم از چه از شاه جهان