دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
زشست شهسواری ناوکی تعویذ پر دارمکجا اندیشه از آهنگ صیاد دگر دارم
وقت شد وقت کزین جمع کناری گیریمبرد دوست نشینیم و قراری گیریم
عجب نبود بگلشن جا اگر فصل خزان دارمکنون نه رشک بر گلچین، نه باک از باغبان دارم
روز کی چند پی زهد و سلامت گیرمور ملامت کندم عشق از او نپذیرم
سلطان ملک فقرم و عشق است لشکرمترک دو کون تاجم و کونین کشورم
هر چه جویند ز ما در طلب آن باشیمما نه نیکیم و نه بد بندهٔ فرمان باشیم
نوید لطف همی میرسد نهفته بگوشمچه مژده ها که همی میدهد زغیب سروشم
جز رنج خمار ابدی نشئه ندیدیمزان باده که از ساغر ایام کشیدیم
بازو مساز رنجه که ما خود فتادهایمگردن به تیغ و سر به کمندت نهادهایم
جان چو میرفت چرا زیست تنمبی تو دارم عجب از زیستنم
من که دارای جهان سخنمبنده ی شاه زمین و زمنم
پیر میخانه کند بر رخ اگر در بازمحاصل هر دو جهان در قدمش در بازم
ناله ها بر لب و از ناله اثرها داریمبا خیال تو چه شبها چه سحرها داریم
از بس گداختم ز غمت ناتوان شدمتا آنچنان که کام تو بود، آنچنان شدم
نه هشیارم توان گفتن نه مستمکه هم پیمانه هم پیمان شکستم
ما بندگان نه در خور این پایه بودهایمگوی سعادت از کرم شه ربودهایم
نه در دل فکر درمانم نه در سر قصد سامانمز بیدردی بود دردم ز جمعیت پریشانم
چند دارد دل از اندوه جهان نا شادمعشق کو عشق که از دل بستاند دادم
دوشینه بر مراد دل آمد به سر شبمذکر خدا و شکر خداوند بر لبم
ای از صباح رویت روشن شب امیدمزلف تو شام قدرم روی تو صبح عیدم
من نه آنم که دل آزرده ز بیداد شومهر ستم را کرمی بینم و دلشاد شوم
بندگان را به کف از جود تو حکمیست قدیمکه حرام است طمع جز ز خداوند کریم
آخر این روز بشب میرسد این صبح بشامعاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام
شب عید است بیا تا لب ساغر گیریمغم سی روزه به یک جرعه ز دل برگیریم