دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
چون به عکس آری نظر خورشید تابان است و بسباز چون بر اصل بینی ظل یزدان است و بس
نگه مست و چشم هشیارشلب شیرین و تلخ گفتارش
زین گرفتاری چه میجویی دلا آزاد باشزیستی با غم بسی آخر زمانی شاد باش
در کف عشق نهادیم عنان دل خویشتا کجا افکندش باز و چه آید در پیش
دیده ام و شنیده ام عاشقی و ملامتشآفت عشق خوشتر از زاهدی و سلامتش
نتوان داشت نگه باز زچشم سیهشدار از چشم بد خلق خدایا نگهش
مردود خلق گشتم و گشتم پسند خویشرستم ز بند غیر و فتادم به بند خویش
شکر نعمت آورم یا عذر ار تقصیر خویشمنت از تقدیر تو یا خجلت از تدبیر خویش
یا بیا افتادگان را دست گیر، افتاده باشیا نداری دست دل بردن برو دلداده باش
جوی شهد است لعل سیرابشتشنگی میفزاید از آبش
هیچ عاقل به خانه بندد نقشتا ببندد گذار سیلابش
لبم از آتش دل میزند جوشبگوشم باز میگویند خاموش
اگر چه ناصح ما مشفق است و خیر اندیشبه تندرست چه گویم من از جراحت ریش
زبان به عرض نیازی مگر گشودم دوشسروش غیب به گوشم نهفته گفت خموش
افکنده سبزه بر کنف بوستان بساطرفت آنکه دوستان نشکیبند بینشاط
آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغغافل از ضیدم گذشتی از تو آه، از من دریغ
خدا بر لب ولی دل در هوا غرقخدا را ما نکردیم از هوا فرق
بگیر دست دل و سر بر آور از افلاکچه خواهی از تن خاکی که باز گردد خاک
بی عشق کس به دوست نیابد ره وصولسبحانَ مَن تَحَیّر فی ذاتِه العُقول
روشن از طلعت خورشید شود خانه ی گلطلعت اوست که تابد به نهانخانه ی دل
این خیال خودپرستانند غافل کان جمالتا به چشمی درنیاید برنیاید در خیال
عاشقان را عشق بس باشد کفیلحسبنا الله ربنا نعم الوکیل
دیوانه و مست و باده نوشیمپرورده ی دست می فروشیم
هوای خود چو نهادم رضای او چو گزیدمجهان و هر چه در او جز بکام خویش ندیدم