دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
بادهٔ عشق ترا دل جام شدپرتو روی ترا جان نام شد
رفت خیالش زدیده کو بدر آمدماه نهان شد چو آفتاب بر آمد
بوی جان از نفس باد صبا میآیدیارب این باد بهاری ز کجا میآید
باز صحن باغ را مرآت محفل کردهاندعکس اندر کار شاخ از آن شمایل کردهاند
بهار و موکب منصور شه ردیف هم آمدشکست تو به قرین نیز با شکست غم آمد
آمد این سیل که بنیاد من از جا ببردخانه ویران کند و رخت بصحرا ببرد
دوش با یاد توام باز حکایتها بودشکرها از تو و از خویش شکایتها بود
آنکه کین ورزد به من آگه ز مهر من نشدورنه کس بیموجبی با دوستان دشمن نشد
دل به دلبر، جان به جانان میرسدروز هجر آخر به پایان میرسد
هر کرا بر سر آن کو گذری میبایداز دل گمشدهام راهبری میباید
ستم آخر شد و بیداد به بنیاد آمدنوبت رحمت و فضل و کرم و داد آمد
عشق است کاگهان را غافل همی پسنددهر جا که عاقلی هست جاهل همی پسندد
ناصح اگر بر آن رخ نیکو نظر کندبندد زبان زپند و سخن مختصر کند
شدی از قصه ی ما گر ملول افسانه ای دیگروگر از ما بتنگ آمد دلت دیوانه ای دیگر
بصید ما نظر افکند شهسوار دگربشهر ما گذر آورد شهریار دگر
باز صبح است ای ندیم آن راح ریحانی بیارجشن سلطانی ست می چندانکه بتوانی بیار
وقت است که تن جان شود و جان همه دلدارای خون شده دل خانه بپرداز ز اغیار
طفلی پی دیوانه زهر خانه درین شهریا رب چه کند یک دل دیوانه درین شهر
دل از قید دو عالم رسته خوشتربر آن زلف مسلسل بسته خوشتر
در چشمهٔ خضر شعلهٔ طوریا روی تو مینماید از دور
شکرانهٔ بازوان پر زوررحمی به شکستگان رنجور
عقل با عشق کی شود دمسازنبرد صرفه سحر از اعجاز
زلف بر پا فکنده از سر نازما گرفتار این شبان دراز
ابر بر طرف گلستان گوهر افشان است بازخسرو گل را مگر عزم گلستان است باز