دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
اگر اینست غم عشق فزون خواهد شداگر اینست دل غمزده خون خواهد شد
دل عاشق اگر غمگین پسندندمگو با مهربانان کین پسندند
این نکویان که بلای دل اهل نظرنددشمن جان و دل و از دل و جان خوبترند
از سر کوی سلامت سفری میبایدبر سر راه ملامت گذری میباید
هر چه جز ذکر تو افسانهٔ لاطایل بودهر چه جز یاد تو اندیشهٔ بیحاصل بود
هر نفس مجلس ما دوش معطر میشدتا کجا ذکری از آن زلف معنبر میشد
شادمان غمزده و غمزدگان دلشادندغم و شادی جهان بین که چه بی بنیادند
پنجه از خون دل ماست که رنگین داردآنکه با دست بلورین دل سنگین دارد
دو چشم مست تو فرهنگ هوشیاراننددو بند زلف تو زنجیر رستگارانند
تن به جان زنده و جان زنده به جانان باشدجان که جانانش نباشد تن بیجان باشد
سوی جانان جانم از تن میبرنداز قفس مرغی به گلشن میبرند
تا به کی این صبح و این شام مکرر بگذردحیف باشد عمر اگر زینسان سراسر بگذرد
عشق از اول رخنه در تن میکندخانه روشن خور ز روزن میکند
روزی آخر رخت از پرده عیان خواهم کردخلق را در تو بحیرت نگران خواهم کرد
دفتر دانش سراسر سوختندهر کرا حرفی ز عشق آموختند
گذری باد بر آن زلف معنبر داردبازیارب دل آشفته چه بر سر دارد
بدین درگه یکی را سر شکستندیکی تا اندر آید در شکستند
عمر بگذشت و نماندست جز ایامی چندبه که با یاد کسی صبح شود شامی چند
دل از پی خطا شد و گامی خطا نکردجان پیرو هواشد و کامی روا نکرد
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتادپرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد
ای مبارک شب فیروز امیدصبح شو صبح که خورشید دمید
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرددر دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
مژده ای دل که شهنشاه جهان باز آمدوانکه سر در قدمش سود سر افراز آمد
گر آزرده گر مبتلا میپسنددچه خوشتر از این کو به ما میپسندد