دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
زان شعله که در دلم نهان استافسرده زبانه ی زمان است
قاصدی مژده رسان در راه استروز آراستن خرگاه است
ای جمالت شمع هر جا محفلی ستاز خیالت پرتوی با هر دلی ست
چشم صاحبنظران خیره بر آن ایوان استکه بهر سو نگری حلوه که جانان است
این چه دشت است که سرتاسر آن گردی نیستکه بر او دیده ی خونین و رخ زردی نیست
دوست میگفتم ترا زاول نه آن میبینمتدشمن دل بودی اینک خصم جان میبینمت
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندتکه من آمدم در این دشت که اوفتم به بندت
هر کرا دل با خدای مطلق استناخدا موج است و دریا زورق است
حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیستآنجا که جود اوست مجال سؤال نیست
پیوند غمت گسستنی نیستصید تو ز قید رستنی نیست
بعد از این فارغ ز غوغای جهان میخواهمتشاد باش ای دل کزین پس شادمان میخواهمت
مثال هستی با نیستی روان و تن استروان حقیقت هستی و نیستی بدن است
بدردم ننگرد درمانم این استپریشان خواهدم سامانم این است
ما هم چو پرده برفکند آفتاب چیستاشکم چو در حساب بیاید سحاب چیست
سلسله ای ساخته کاین جعد موستوقت دلی خوش که گرفتار اوست
روز آسایش و آرایش و دین و دنیاستروز افزایش و فضل و کرم و بذل و عطاست
من نه آن غرقه که از بحر برندش به کنارمن نه آن تشنه که سیراب کنندش ز فرات
کشتن عاشق مباحستی مباحاقتلولی لیس فی قتلی جناح
هم سبزه سر زد از چمن و هم سمن ز شاخساقی بساط باده به بستان ببر ز کاخ
حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آیدحجت است آن که بگفتار پدیدار آید
من و از خون دل پیمانهای چندتو و پیمانه با بیگانهای چند
من و دل را بکویی منزلی بودکه در هر سو دلی با بیدلی بود
دل از سر کویت هوس خانه ندارددیوانهٔ عشقت سر ویرانه ندارد
نه دست من همین بهر هلاکم دامنت گیردبه سد امید اگر آیی به خاکم دامنت گیرد