دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
سرم خوش است و دو عالم به مدعای من استبهر چه می نگرم گویی از برای من است
جانم بلب و جام لبالب ز شراب استفردا چه زیان زآتشم این جام پر آب است
خاک بادا بسری کش اثر از سنگی نیستچاک آن سینه که کارش بدل تنگی نیست
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیستما را زخدا غیر خدا ملتمسی نیست
زاهد ار ره ندهد خانه ی خماری هستوجه می گر نرسد خرقه و دستاری هست
جان و جانان، دل و دلبر به هم استتن اگر دور بماند چه غم است
آگاه کسی ز کار ما نیستکاو را نظری به یار ما نیست
شاهد ما چه غم ار پرده دروقلاش استآفتاب است و نهان از نظر خفاش است
فرخنده طایری که گرفتار دام تستفرخنده تر از آن که گذارش ببام تست
گر بسوزیم بآتش همه گویند سزاستدر خور جورم و از فضل توام چشم عطاست
وقت آن شد که ز میخانه در آیم سر مستلب ساغر بلب و طره ی ساقی در دست
گر شهر حرام است و گرماه صیام استبودن نفسی بی می و معشوق حرام است
مثال این تن خاکی و خاک، آب و حباب استبیار باده که بنیاد روزگار بر آب است
عشق آفت و حسن دلفریب استنه طاقت آن نه زین شکیب است
شمشیر تو چشمه ی حیات استزنجیر تو حلقه ی نجات است
رقیب را مگر الفت بپاسبان باقیستکه باز نقش سجودش بر آستان باقیست
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیستبرو ای خواجه که در عشق ترا فرمان نیست
جز بر این در سری به سامان نیستدوری از خاک این در آسان نیست
درد ما را نوبت بهبودی استوین غم ما آیت خشنودی است
نوبت عیداست و عید دولت و دین استعید بدوران شهریار قرین است
حاصل انجام جز کشته ی آغاز نیستناصح مشفق مگر آگه از این راز نیست
نوبت خرمی بستان استعهد سرو و سمن و ریحان است
عالمی در شادی و ما را غم استاین غم ما از برای عالم است
سر نهادیم به سودای کسی کاین سر ازوستنه همین سر که تن و جان و جهان یکسر ازوست